گنج

شمارهٔ ۱۶۱

ز رنگ اشک دانستم که بی لعلش جگر خون شدنشانم کس نداد از دل ندانم حال او چون شد
بفرقم موی ژولیدست یا آن زلف را دیدممرا از غیر سودایی که در سر بود بیرون شد
نمی دانم که بر تو عاشقم عشق اینچنین بایدکمالی نیست مجنون را اگر داند که مجنون شد
ز اشک من مکن نفرت مکش دامن که خونست ایننه خونابیست کز عکس گل روی تو گلگون شد
چرا سرگشته ام زینسان مگر سر رشته آهمکه مربوطست با من بسته بر دولاب گردون شد
مگر شد ذره ذره نور چشمم صرف رخسارتکه نور چشم من کم حسن رخسار تو افزون شد
فضولی دسترس گر یافتم بر وصف آن قامتسبب توفیق ادراک بلند و طبع موزون شد