گنج

شمارهٔ ۱۵۹

نکویی گرد بادست این که بر من خاک می‌باردسرود ناله من خاک را در رقص می‌بارد
چه حاجت من بگویم عذر رسوایی تو رخ بنماترا هرکس که می‌بیند مرا معذور می‌دارد
به آزار دل زارم مشو مایل که در شب‌هابه آه و ناله طبع نازنینت را نیازارد
تو آتش‌پاره من خار و خس قرب تو چون خواهمچه رنجم از رقیب گر مرا پیش تو نگذارد
دلم تا زنده باشد کار او این بس که هردم جانز لب‌های تو بستاند به چشمان تو بسپارد
نمی‌دانم چه بختست این که دل در مزرع هستیندارد بهره غیر از تأسف هرچه می‌کارد
فضولی گرد کویش می‌کند شب تا سحر افغانبه امیدی که او را از سگان خویش بشمارد