گنج

شمارهٔ ۱۵۶

در دل باختلاط کسانم هوس نماندیا بهر اختلاط درین دور کس نماند
بی داد بین کزین شکرستان دلفریبطوطی رمید گرد شکر جز مگس نماند
بر باد رفت نرگس و نسرین این چمندر عرصه مشاهده جز خار و خس نماند
چون نی درون سینه گره بست درد دلپیش که دل کنیم تهی هم نفس نماند
از بزم ما کشید قدم شاهد مرادبر آرزوی دیده و دل دسترس نماند
دل را بجان رساند غم تنگنای دهراین مرغ را تحمل قید نفس نماند
برداشتم هوس چو فضولی ز هر چه هستغیر از وصال دوست مرا ملتمس نماند