گنج

شمارهٔ ۱۵۵

بخت بد بی‌اختیار از کوی یارم می‌بردبی‌قرارم می‌کند بی‌اختیارم می‌برد
چون نگریم در طریق عشق ترک اعتباردر میان پاکبازان اعتبارم می‌برد
التفاتی نیست بر حالم ز اهل این دیاروه که این بی‌التفاتی زین دیارم می‌برد
تا چه بد کردم درین کشور که بهر کام دلآنکه با صد عزتم آورد خوارم می‌برد
وه چه حالست این که دور دون بدین محنت‌سراشادمان می‌آورد هربار زارم می‌برد
بر سر آن کوی تا یابم به کام دل قرارچرخ خاکم کرده بود اکنون غبارم می‌برد
من فضولی نیستم سرگشته عالم به خوداینچنین بی‌خود به هرسو روزگارم می‌برد