گنج

شمارهٔ ۱۵۴

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: وننشود۷ بیت
ای که گویی که دلت خون نشود چون نشودچه دلست آنکه ز بیداد بتان خون نشود
رونق حسن تو هر چند که افزون گرددعشقم آن نیست که از حسن تو افزون نشود
داری آن حسن که گر پیش تو آید لیلینتواند که ترا بیند و مجنون نشود
رای عقلست که دل گرد خطت گم گرددحکم عشقست کزان دایره بیرون نشود
می نویسم خط خونابه بلوح رخ زردآه اگر گلرخ من واقف مضمون نشود
هر چه واقع شود از دور درو نیست ثباتعاقل آن به که بهر واقعه محزون نشود
یار را هست بحال تو فضولی رحمیهست امید که این حال دگرگون نشود