گنج

شمارهٔ ۱۵

عشقت از دایره عقل برون کرد مراداخل سلسله اهل جنون کرد مرا
در غم عشق بتان هیچ کسی چون من نیستنظری کن که غم عشق تو چون کرد مرا
من نبودم به غم عشق چنین به طاقتکمی لطف تو بسیار زبون کرد مرا
بامیدی که مگر طعنه زنان نشناسندشادم از اشک که آغشته بخون کرد مرا
رسته بودم ز گرفتاری شیرین دهنانباز لعل تو مقید بفسون کرد مرا
کم نشد بی لب شیرین تو جان کندن منوه که این شیوه ز فرهاد فزون کرد مرا
ز ازل در دل من بود فضولی غم عشقفلک آشفته بدینسان نه کنون کرد مرا