گنج

شمارهٔ ۱۶

قافیه: رداردمرا۷ بیت
عشق حیران بتان سیمبر دارد مراچون بت از حالی که دارم بی خبر دارد مرا
مردم چشم تو دارد فکر صد آزار دلهر چه بر دل می رساند در نظر دارد مرا
نیست از مهر این که خونم را نمی ریزد فلکاز برای روزگاری زین بتر دارد مرا
ساقیا سرمستیم از نشأه جام تو نیستاینچنین دیوانه سودای دگر دارد مرا
بر رهش بنشسته ام چون کودکان چابک سواردر رسد با جلوه و از خاک بر دارد مرا
در روم در خانه بندم درش را چون حبابتا بکی چون باد دوران در بدر دارد مرا
همچو جام می فضولی چون نریزم اشک آلآرزوی لعل او خونین جگر دارد مرا