شمارهٔ ۱۴
چنان بنهفته ضعف تن مرا لطف بدن او راکه رفته عمرها نی او مرا دیده نه من او را
ز درد عشق و داغ هجر می نالم خوش آن رندیکه نی اندیشه جانست و نی پروای تن او را
غمت در سینه دارم شمع را کی سوز من باشدندارد جسم او جانی چه باک از سوختن او را
ندارد بر زبان جز راز عشقت شمع می دانمکه آخر گشته بیرون می برند از انجمن او را
بکوه بیستون نقشی که دیدی نیست جز شیرینزده بر سنگ از رشک جمالت کوهکن او را
بت است آن سنگدل این بس کمال معجز عشقمکه می آرم باظهار تظلم در سخن او را
فضولی سوخت بر تن داغهای تازه سر تا پاکه نشناسند در کوی تو از داغ کهن او را