گنج

شمارهٔ ۱۴۸

نه حبابست که پیدا ز سرشک ما شداشک را آبله از سیر بپا پیدا شد
عاشقانراست بلا سلسله قید حیاتبهمین واسطه مجنون حزین رسوا شد
بی نشان گشت دلم کز تو وفایی طلبیدچون نشان یابم ازو در طلب عنقا شد
بست بر پای من از اشک غمت سلسلهباز در عشق عجب سلسله بر پا شد
نشد از کامل او کام دل من حاصلسر سودایی من در سر این رسوا شد
ز صبا گرد رهت یافت ولی قدر نکرددیده نرگس ازینست که نابینا شد
روزی افراخت فضولی علم رسواییکه اسیر غم آن سرو سهی بالا شد