شمارهٔ ۱۴۷
شب هجران خیالت شمع محنت خانهٔ من شددلم را صد چراغ از پرتو آن شمع روشن شد
نزاعی در میان جان و تن انداخت پیکانتکه تن آزرده از جان گشت و جان رنجیده از تن شد
بلای وامق و فرهاد و مجنون جمع شد در منفلک را دانه چندی پریشان بود خرمن شد
نقاب افکنده از رخ آمد آن گل بیگل رویتبهار طلعت او آفت گلهای گلشن شد
سوی گلزار رفتم آتش گل بیگل رویتچنانم سوخت کز خاکسترم گلزار گلخن شد
به پیکان تو طرح عاشقی انداختم در دلاساس این بنای معتبر را بین که آهن شد
مگر عشقِ تو بست آیِن ، به شهرستانِ رسواییکه صحن سینهام با داغهای دل مزین شد
فضولی داشت چون شمع از تو امشب آتشی در دلکه بر امید راحت بارها راضی به مردن شد