شمارهٔ ۱۴۹
چو بهر زینت آن گلچهره در آیینه میبیندز مژگان صد خدنگ آیینه را در سینه میبیند
نشاطی یافت دل تا درد عشقت یافت در سینهچو درویشی که در ویرانه گنجینه میبیند
اسیر عشق را از موی ژولیدهست ذوق دلاگر صوفی صفا در خرقه پشمینه میبیند
غمت هردم به داغ تازه زان میکند شادمکه در من حفظ حق صحبت دیرینه میبیند
چه باشد گر شود دل با غمت خرسند در عالمدرین ویرانه جز نقد غمت گنجینه میبیند
از آن روزی که جمعی زاهدان را دید در مسجددلم خواب پریشان هر شب آدینه میبیند
فضولی پاک کن از کینه اغیار لوح دلکه ذوق از مهر مهرویان دل بیکینه میبیند