شمارهٔ ۱۴۴
درین محنت سرا آن به که عاقل خانه کم گیردو گر خواهد که گیرد خانه در کوی عدم گیرد
نمی ارزد بغم سلطانی عالم خوش آن رندیکه یاد از حشمت جمشید نآرد جام جم گیرد
ملک را آسمان پروانه شمع بلا خواندمرا هرگه که آه آتشین بر سر علم گیرد
به تنگم از وجود خویشتن در گرد لب خطرمده رخصت که بر من پیش ازین راه عدم گیرد
مزن ای بی وفا سنگ ستم بر سر مرا چندانکه دیواری برآید گرد من راه ستم گیرد
کشم بر پرده های چشم تر نقش دهانش راکه گیرد نقش خاتم خوبتر کاغذ چو نم گیرد
فضولی را مگر سر رشته دولت بدست آیدکه یابد کام دل و آن گیسوان خم به خم گیرد