گنج

شمارهٔ ۱۴۵

قافیه: انافتد۷ بیت
ملک را گر نظر بر قد آن سرو روان افتدسراسیمه چو مرغ تیر خورده ز آسمان افتد
مپوش از من رخ ای خورشید مپسند این که چون شمعمهمه شب تا سحر آتش بمغز استخوان افتد
مگو ای دل بشمع محفل از سوز درون حرفیمکن کاری که این راز نهان در هر زمان افتد
بلا را نیست قابل جز صفای دل عجب نبوداگر زان شمع چون آیینه ام آتش بجان افتد
فکندی زلف بر رخ اضطرابی کرد دل پیداچو مرغی کش بناگه آتش اندر آشیان افتد
بمقصد راه کم جو از رکوع ای زاهد گم رهکه بسیار آزمودم تیر کج کم بر نشان افتد
فضولی صبح سان دم می زنی از مهر رخسارشنمی‌ترسی از آن دم کز تو آتش در جهان افتد