شمارهٔ ۱۴۲
چه عجب گر به دل از تیغ تو بیداد رسدشیشه را حال چه باشد که به فولاد رسد
هر دم از هجر تو بر چرخ رسانم فریادبه امیدی که مگر چرخ به فریاد رسد
مکن از آه من اکراه که شمع رخ تونه چراغیست که او را ضرر از باد رسد
اثر بخت بد و نیک نگر کز شیرینکام خسرو برد آزار به فرهاد رسد
تا رسیدست ز مژگان تو تیری بر مندارم آن ذوق که از صید به صیاد رسد
ز تو ای شمعِ منّور ، نه چنان شد بغداد؟که کند یاد وطن هر که به بغداد رسد
غم غیر تو برون کرد فضولی از دلکه غمی گر رسد از تو به دل شاد رسد