شمارهٔ ۱۴۱
چو مشاطه بدست آن چین زلف خم بخم گیردبچین از رشک دستش نافه را درد شکم گیرد
بیاد بوی زلفش جان من تا کی ز تن شبهابرون آید سر راه نسیم صبحدم گیرد
قلم گیرد روان از بیم خجلت دست صورتگرچو صورتگر پی تصویر آن قامت قلم گیرد
بخورشید آن رخ چون ماه منما احترازی کنمباد آن آینه از چشمه خورشید نم گیرد
چراغ افروخت ماه از شمع رویت میل آن داردکزین پس روشنی از پرتو خورشید کم گیرد
من از لطف تو بودم زنده کردی ترک آن زین بسمگر شمع حیاتم آتش از برق ستم گیرد
فضولی را مکن منع از سرشک آه دل ناصحکه عالم گیرد ار زین سان سپه سازد علم گیرد