گنج

شمارهٔ ۱۴۰

قافیه: ارخود۷ بیت
خوب می دانم وفا از خود جفا از یار خودزآنکه او در کار خود خوبست و من در کار خود
بگذر از آزارم ای بدخواه بر خود رحم کنور نه می سوزم ترا با آه آتشبار خود
برق آه آتشینم می گدازد سنگ رامی دهد بدخواه در آزار من آزار خود
من کیم تا افکند آن سرو بر من سایهکاش بگذارد مرا در سایه دیوار خود
می کند هر لحظه روزم را سیاه از دود آهمی کشم صد آه هر دم از دل افکار خود
ای که از دست دلم هر دم شکایت می کنیگر نمی خواهی بر افشان طره طرار خود
کرده ام اکرار جان دادن فضولی در رهشگر کشندم بر نخواهم گشت از اقرار خود