گنج

شمارهٔ ۱۳۴

بخاک پای تو تا ترک سر نخواهم کردهوای کاکلت از سر بدر نخواهم کرد
قضا که عشق توام یاد داد می دانستکه غیر عشق تو کار دگر نخواهم کرد
چنان ز دست غمت خاک کرده ام بر سرکه روز حشر سر از خاک بر نخواهم کرد
مپرس حال دل خسته ام طبیب که منز راز خویش کسی را خبر نخواهم کرد
نمی برم ز تو پیوند گر برند سرمبترک سر ز تو قطع نظر نخواهم کرد
سرم خوشست بسودا اگر چه می دانمکه با چنین سر و سودا بسر نخواهم کرد
فضولی آتش غم گر دهد بباد مراشکایت از غم آن سیمبر نخواهم کرد