شمارهٔ ۱۳۳
ز من آن مغبچه ترک دل و دین میخواهددر ره عشق ثباتم به ازین میخواهد
نیست ترک دل و دین در روش عشق خطامیکنم هرچه دل آن بت چین میخواهد
نتوانم که نباشم نفسی زار و حزینچه کنم یار مرا زار و حزین میخواهد
دل برینست که جا در سر کوی تو کندعملش چیست که فردوس برین میخواهد
نه به خود گاه جهان گردم و گه گوشهنشیناو مرا گاه چنان گاه چنین میخواهد
چون نگیرم طرفی چون مژهات از مردمچشم مست تو مرا گوشهنشین میخواهد
گشت در خاک درت قدر فضولی عالیجای در سلک غلامان کمین میخواهد