شمارهٔ ۱۳۲
بر گلویم تیغ ترک تند خوی من رسیدتشنه لب بودم که آبی بر گلوی من رسید
از نسیم وصل جانها را معطر شد دماغغالبا کز ره غزال مشکبوی من رسید
ژاله وش بارید ازو سنگ ملامت بر سرمآفتی بر کشتزارِ آرزویِ من رسید
کشته آنم که در جولان سمند ناز راسرکِشد از سرکِشی ، هرگه که سویِ من رسید
عالم از افسانه فرهاد و مجنون شد تهیتا بگوش اهل عالم گفت و گوی من رسید
همچو من دیوانه ای دیگر ، به سرحدِّ فناگر رسید البته هم در جست و جوی من رسید
گفتم از گریه فضولی پای در گل ماند گفتاینچنین بهتر که نتواند بکوی من رسید