شمارهٔ ۱۳۰
به رخسارت دمی دل دیده خونبار نگشایدکه سیلی از سرشک آن بر رخسار نگشاید
ز بار غم نرستم در ره عشق و چنین بایدکه ره رو در مهالک تا تواند بار نگشاید
بجان دادن نجات از عقد گیسویش نیابد دلبآسانی کسی این عقده دشوار نگشاید
نیارم جز شکایت بر زبان از یار در هر جاچرا بر من زبان طعنه اغیار نگشاید
گره شد در دل ما این تحیر کز چه رو یاربدل ما چون گره زان زلف عنبر بار نگشاید
چه باشد گر نشوید خاک راهش گریه از چشمموزان مه بر دل زارم در آزار نگشاید
فضولی کی تواند بست بر خود زیور تقویمگر آن ماه طلعت پرده از رخسار نگشاید