شمارهٔ ۱۲۸
با تو وصلم شب نوروز میسر شده بودشبم از وصل تو با روز برابر شده بود
همه شب تا بسحر خنده تو می کردی و شمعسوختن بر من و پروانه مقرر شده بود
می گشودم گره از زلف تو وین بود سببکه هوا مشک فشان خاک معنبر شده بود
داشت خلوتگهم از روشنی شمع فراغکز فروغ مه روی تو منور شده بود
در بساط طربم با قلم دولت وصلنقش هر کام که بایست مصور شده بود
عود در آتش رشک طرب من می سوختکه دماغم بهوای تو معطر شده بود
بود بزم طربم دوش فضولی چمنیکه مرا هم نفس آن سرو سمنبر شده بود