شمارهٔ ۱۲۷
گره از کار من جز نالهای زار نگشایدنبندم ناله را ره تا گره از کار نگشاید
ز مژگان چشم دارم در رهت خون دلم ریزدگل امیدواری آه اگر زین خار نگشاید
بچشم و دل گشودم راز عشق او شدم رسواکسی آن به که راز یار با اغیار نگشاید
فتاده در ضمیرم ذوق وصلش آه اگر آن مهدرین نیت بفالم مصحف رخسار نگشاید
شنیدم برگ گل لاف لطافت بر زبان داردتو لب بگشای تا او لب بدین گفتار نگشاید
بچندین مکر نتواند که بگشاید فلک هر گودر هر فتنه را کان غمزه خونخوار نگشاید
اسیر عشق باید چون فضولی کز غم پنهانبمیرد زار هرگز لب پی اظهار نگشاید