شمارهٔ ۱۲۳
مرا هرگه که پندی میدهد با چشم تر ناصِحنهال محنتم را میدهد آب دگر ناصح
بس است این سوز در من گر نصیحت نشنود زین بسبه دم هردم نسازد آتشم را تیزتر ناصح
مرا گوید که مردم را به افغان درد سر کم دهنمیدانم چه حاصل میکند زین درد سر ناصح
نصیحت میکند کز خلق پنهان دار دردت راندارد غالبا از درد پنهانم خبر ناصح
به پند ناصح از خون جگر خوردن نگردم بسز من از من بتر صد داغ دارد بر جگر ناصح
گشود از پند سیل خونم از مژگان نمیدانمزبان بگشاد یا زد بر رک دل نیشتر ناصح
فضولی راحتی گر بایدت از موج خون سدیببند اطراف خود تا کم کند سویت گذر ناصح