شمارهٔ ۱۱۶
دل دامن هوای تو محکم گرفته استمرغی چنان هوای چنین کم گرفته است
از عشق من که بهر تو رسوای عالممآوازه جمال تو عالم گرفته است
تا شعله برون ندهد آتش دروندل رخنهای زخم بمرهم گرفته است
بگذر ز زیر طاق فلک بی توقفیکز اشکم این بنای کهن نم گرفته است
از کبر حلقه بر در جنت نمی زنددستی که آن دو گیسوی پرخم گرفته است
بر التفات ساقی ایام دل منهجامی که می دهد بتو از جم گرفته است
گر هست آرزوی غم عشق دور نیستما را که دل ز خاطر خرم گرفته است
در دور عیسی لبت از زلف عنبریندر حیرتم که بهر چه ماتم گرفته است
رسم طرب مجو ز فضولی که مدتیستدور از تو خوی با الم و غم گرفته است