گنج

شمارهٔ ۱۱۵

هست ما را زندگی از جوهر شمشیر دوستروح ما گر هست جوهر جوهر شمشیر اوست
عالمی دارم که مستغنیست از مهر فلکروز و شب روشن ز مهر گلرخان ماه روست
گرچه ما را کشت تیر او ز بدحالی رهانداز نکویان در حقیقت هر چه می آید نکوست
قطع شد آب حیات از باغ عمر ما هنوزمیوه مقصود پنهان در نهال آرزوست
بیش و کم تأثیر یک فیضیست در بزم وجودگر تفاوت در قدح باشد شراب از یک سبوست
گر تجرد هم گزیند نیست بی شر نفس بدزهر کی زائل شود از مار گر افکند پوست
منزل جانان فضولی کس نمی داند کجاستهر که می بینم ز سر کردست پا در جست و جوست