شمارهٔ ۱۰۷
هجوم سیل سرشکم ز دل اثر نگذاشتز من که آتشم این آب یک شرر نگذاشت
درون سینه من هر چه بود آتش عشقهمه بسوخت غمی چند بیشتر نگذاشت
جفا نگر که ز بهر تسلیم شب هجرخیالی از تو مرا اشک در نظر نگذاشت
بحال دیده بگریم که بهر گریه اوحرارت دل من آب در جگر نگذاشت
غلام زخم خدنگ توام که خون دلمبرون بریخت بامید چشم تر نگذاشت
کجا روم که سرکشم بجز دیار فناز بهر بودن من منزل دگر نگذاشت
هزار بار شدم مایل طریق ورعمرا محبت خوبان سیمبر نگذاشت
هزار شکر که لطف ازل فضولی راز لذت الم عشق بی خبر نگذاشت