شمارهٔ ۱۰۶
به دو گیسو مه روی تو نه چندان عجب استعرصه جلوه خورشید میان دو شب است
جان شیرین به کدامین بسپارم چه کنمدو دلم در دل من تا هوس آن دو لب است
نه وفا از تو به دل میگذرانم نه وصالجان ندادم به تو، نومیدی من زین سبب است
نیست مقدور کسی لذت ادراک وصالطالبان ذوق که دارند همان در طلب است
پیش تو کام دل خود به زبان چون آرمز من اظهار تمنا به تو ترک ادب است
شوق لعل تو مرا در الم و غم داردگرچه کیفیت می موجب ذوق و طرب است
گفتم ای شوخ فضولی به تو میلی داردگفت زین بیادبیهاست که اینش لقب است