شمارهٔ ۱۰۴
در غمت کارم به چشم اشکبار افتاده استچشم را با دل مرا با چشم کار افتاده است
لاله ها را چاک می بینم گریبان غالباآن سهی قد را گذر بر لاله زار افتاده است
پای بر سبزه نهادی رشک زد آتش بآبیا ز تو عکسی بآب جویبار افتاده است
هر که رخسار تو را با چشم مستت دید گفتگلشنی را ترک مستی بر کنار افتاده است
چشم گر افکنده ای بر اشکِ من ، از رحم نیستمست بر آب روان بی اختیار افتاده است
هست هر نقشی که قدرت می کشد مرغوب لیکاز همه مرغوب تر نقش نگار افتاده است
چشم من جرم فضولی را نمی دانم که چیستگرچه می دانم ز چشم اعتبار افتاده است