شمارهٔ ۱۰۳
نه همین قد من از بار غم دور خم استخمی قامت گردون هم ازین بار غم است
ز سرور دل ما بی المان را چه خبرپرده دار حرم ذوق نهانی الم است
پای در راه بلا نه که تقرب یابیحاصل رنج سفر لذت طوف حرم است
عمر چون می گذرد بی اثر ذوق مباشفرصت لذت ادراک بلا مغتنم است
سیر صحرای جنون کن که ز غم باز رهیغم ایام دران بادیه بسیار کم است
بدل از خار جفا می شکفد غنچه مهرچمن آرای محبت گل جور و ستم است
پر ز دردست و الم دائره ملک وجودمنزل راحت و آرام فضولی عدم است