گنج

شمارهٔ ۱۰۲

عاشقی رونق ز اطوار من حیران گرفتعشق از فرهاد صورت یافت از من جان گرفت
تا در آرد نقش شیرین را بمهمانی دروخانه ای در بیستون ، فرهادِ سرگردان گرفت
گر سر دعوی ندارد بهر خون کوهکنبیستون را صورت شیرین چرا دامان گرفت
نیست لاله کوهکن انداخت سوی بیستونسینه پر خون که از داغ دل سوزان گرفت
گرچه مشکل بود بر فرهاد کار بیستونجان شیرین داد بر خود کار را آسان گرفت
دل بخون شد غرق با تیر تو از سوز درونسوخت در تن آتشی از شعله در پیکان گرفت
دید سرگردانی سیاح صحرای امیدبهر آسایش فضولی دامن حرمان گرفت