بخش ۹ - در مناجات باحضرت قاضی الحاجات
تفسیر آیه مبارکه و لقد کرّمنا بنی آدم و حملناهم فی البرّ و البحر و رزقناهم من الطیبات و فضّلناهم علی کثیر فمن خلقنا تفضیلا"
حالیا وقت سحر نزدیک شدگاهِ بانگ دلنواز دیک شد
آمد آن پیک خوش الحان، در خروشوه چه دلجو، نغمهاش آمد بگوش
قاصد جان پرور جانان رسیدمژدۀ جانان بگوش جان رسید
گفت در درگاه یار دلنوازعاشقان را شب بود گاه نیاز
حالیا یک دم، دم از افسانه بندگاه راز آمد، درِ این خانه بند
یار جوید وصل یار خود به شبوقت آنست ای دل او را میطلب
ارمغان، بر درگه آن شاه سازعجز و فقر و فاقه و ذِّل و نیاز
خوش بنال از عجز و در پیشش براردست فقر خویش در وی افتقار
چشم گریان، درخور عاشق بودهم گواه عاشق صادق بود
گریه مغناطیس توفیقات اوستهم نشان آن حریف، مات اوست
ماتی از ما، مات کردن زانِ اونعمت توفیق هم، زاحسان او
گریه را هم حاصل از امداد اوستحالت جهد و طلب هم داد اوست
هرچه هست از فضل بیپایان اوستهم سؤال و هم اجابت زان اوست
"هم دعا از تو اجابت هم ز توایمنی از تو مهابت هم ز تو"
ای خداوند کریم ذوالنعمموجد الاشیا من کتم العدم
ای ز بود تو، نمودِ ما همههم بتو قائم وجودِ ما همه
هم ز تو تشریف کَرّمنا رسیدخلعت والای فَضّلنا رسید
پایه فضلی که هم زان مُنعم استعلم الانسان مالم یَعلم است
این گرامی بودن از علم است و عقلروح کافر را از این دو نیست فضل
نفس و خون از روح دارد این شرفکافر اینگوهر ندارد در صدف
روح دارد، لیک آن خرمهره استاو ز روح گوهری بیبهره است
گرچه از تدبیر خلق و نطق همکافران را بهره داده از کَرم
خوان جود و نعمتش گسترده استبهرۀ هرکس، درخور خود برده است
هم ز رزق جسم خاکی برده برلیکنش نبود ز رِزق جان خبر
طیبات رزق، علم و دانش استروح از آن برتخت کرّمنا نشست
غیر انسان، جمله اشیأ، مُنکبندزین سبب او را فضیلت دادهاند
مُنتصب شد خلق انسان ای ندیمهم بصورت هم به معنی مستقیم
بر خداوند از صُورها ای سندصورت انسان گرامیتر بود
کافران را هم از این صورت بر استلیک معنی شان نه آنرا درخور است
بگذر از این دم که آخر گشت شبرو بدرگاه حق آور در طلب
در طریق بندگیّ او بپوخوش بنال و در مناجاتش بگو
ای خدا، عمرم به عصیان شد تماموای اگر در دوزخم سازی مقام
ای خدا گر صبر بر آتش کنمبردباری بر حرارتش کنم
چون ز احسان و عنایات قدیمچشم پوشم ای خداوند کریم
بر عذاب تو اگر صبر آورمدل بدرد دوریت چون بسپرم
گر برانیم از دَرَت فالویل لیور شوم دور از بَرَت فالویل لی
وای بر من گر بود جایم جَحیموای اگر باشد شرابم از حَمیم
گر همه عمرم به عصیان شد تباهنامهام پر شد ز املاء گناه
هم رجا بود از تو در آمرزشمکه کنی عفو از خطا و لغزشم
من به فضلت حُسن ظنّی داشتمعَفو و غُفران از تو میپنداشتم
بس عنایتها کزاول کردهایدر شهودم از عدم آوردهای
مشت خاک تیرهای را از کرمجرعه نوشش کردی، از جام قدم
سَیر دادی از جمادم در نمابس به حیوانیم گشتی رهنما
باز از حیوانیم دادی گذرخلعت انسانیم کردی ببر
نطفه بیدست و پایی را ز جودپاگشا کردیش در صحن وجود
مِهرها از لطف، دادی مام راتا روا از مهر کردی کام ما
لطفها کردی به جانم ای وَدودهستیم را لطف تو شد تار و پود
تاکنون کز عمر من شد بیست سالدیدم از فضل تو بس لطف و نَوال
صد هزاران نعمت از تو دیدهامچشم، از فضل تو کی ببریدهام
باز امروزم ز درگاهت مرانوز کرم در پیشگاه خویش خوان
دست جانم گیر کاخر منزل استبار از این منزل گرفتن مشکل است
راه دور و بار سنگین، تن نحیفکی بمنزل ره سپارد این ضعیف
ربّ ثبتنی علی النهج القویمو اهدنی نحو الصراط المستقیم
حائری را محو و مات خویش کنماتی و حیرانیش را بیش کن
این دل از آلایش ما و منیبی فنای خود نیابد ایمنی
از خودی بستان و بیخویشش نماو ز هوا بِرهان و دلریشش نما
فی مضامیر الهوی یا منتصرصِرتُ مغلوبآ لنفسی فانتصر
صبح طالع شد سخن ایجاز کنقصه آن شیر را آغاز کن