گنج

بخش ۱۰ - قصۀ شیر

۸۳ بیت
بود شاهی ‌را، غلامی ‌رَشکِ ماهاز وفایش، بنده گشته جان شاه
هردم از چوگان صفوت، آن ودوددر سبق کوی سعادت می‌ربود
در برِ آن شاه محمودالحسبصد ایازش بنده گشته از ادب
خاطر آن شه، به نَردش ساختهمهره دل در نبردش باخته
در صف شطرنجِ آن فرّخ شدهاز فرار عشق، ماتِ رخ شده
صیقل مِهر، ار چه هر دم می‌فزودزنگهای علت از دل، می‌زدود
لیک با حُکم قضا تدبیر نیستامر حق را چارۀ تغییر نیست
گرچه باشد صد پیِ محکم نَسقچون قضا آید بگرداند ورق
گرچه اندر قُرب شه بس بیم‌هاستمن ندانم از شه، آن حکم قضاست
لیک تو در قرب شاهان هم مجوشراز لاتلقوا بِاَیدیکُم نَیوش
درنبشته کِلک تقدیر اِلهبیمها اندر بساط قُرب شاه
آنچه می‌بایست، کِلکش زد رقملَیس تبدیلا لامر قد حَکم
در گذر از قُرب شاهانِ مَجازکن به راه قُرب حق، یکدم جواز
سُکرمُلک و جاه در شاهِ خَمورخود چه آرد نِخوت وکبر و غرور
نفس پرور، پادشاه خودپرستکز شراب شهوت و ملک است مست
نیست اندر کار او زین رو حسابیک دهانش آتش است و دیگر آب
در کمال قُرب، باشد بیم سراَلحذر از قرب سلطان اَلحذر
شاهی عاریّتی را عهد نیستلُنگ حمام ‌است و آخرکَندنی است
بلکه امر اعتباری بیش نیستجز خیالات محال اندیش نیست
از چه بستی دل بر این عاریّتیبر امور اعتباری ثابتی
از می موهوم، مستیّ و خُماربسته‌ای دل بر خیال اعتبار
از پی یک نوش او، بس نیشهاستدر خُمار باده‌اش، تشویشهاست
نَشئۀ پیمانه‌اش، افسردگی استحاصل خُمخانه‌اش، پژمردگی است
از چه رو شادی، در این افسردگیخّرمی داری از این پژمردگی
اللّه اللّه بگذر از این تُرّهاتطمطراقت را نمی‌باشد ثُبات
ناروا زین نام شاهی، کام تستبس بلند این جامه، براندام تست
آنکه خلّاقی و رزّاقی ور استکِبریاء سلطنت او را رواست
هم وَلیّ را این شهی درخود بُودکو صفات اللّه را مظهر بُود
پیر وقت است و امام و راهبرقطب امکان است و سلطان بشر
از وجود اوست برپا عالمیاز یَم جودش بُود عالم نمی
فیض جان بخشش جهان آرا بودهستی اشیاء از او برپا بود
لحظه‌ای گر مُنقطع سازد نظرعالم امکان شود، زیر و زِبر
علّت غائیّۀ اشیاء بودمادّه و صورت از او برپا بود
هم وجود از جود آن شه، حاصل ‌استفیض ‌از او بر ماسِوی‌الله شامل ‌است
ممکنی کو سربسر نقص است و عیبره نیابد بی‌چنین ربطی بغیب
همچو مورِ تشنه مسکین، ز یَمکی توان خورد آب، بی توسیط نَم
نیست این تفویض باطل، ای پدردر حق ما این گمان بد مبر
دیدۀ ادراک خود را پاک کنصورت مقصود را ادارک کن
امر را تفویض صرف ار حق کندذات او تعطیل یابد ای سند
نزد دانا این سخن معقول نیستحاش للّه دست حق مغلول نیست
بل یداه بالندا مبسوطتانینفق کیف یشاء فی کل آن
فلسفی گفتا نمی‌یابد صدوراز یک مطلق بجز یک، بی قصور
گر به حکمت گوید این معنی، رواستور نماید نفی قدرت ناسزاست
علت موجب شود ذات اِله؟حاش للّه روی این معنی سیاه
صادر اول وجودش رابطه استنی بالاستقلال بل بالواسطه است
من نگویم خالقیّت مر وراستلیک گویم فیض از او بر ما سواست
از چه تفویضی شوم ای دل دونیمانما التفویض کفر، والعظیم
عارفان کز سِّر ابداع آگهنداین چنین نسبت باو، کی می‌دهند
هرچه هست ‌از خالق ‌است او واسطه ‌استدر میان بنده و حق رابطه است
هم بُود مرآت آیات اِلهبی‌قضای او نمی‌روید گیاه
کیست امروز آن ولیّ راهبرمهدی موعود امام منتظر
قطب مطلق، مظهر حق، شاه دینمقصد ایمان و مقصدگاه دین
علت ایجاد و معلول وجودحَّی قائم مالک غیب و شهود
آن خلیفه حق که بر ما حِجّت استهم وجودش محض لطف و رحمت است
لؤلؤ لالای دریای جلالاز نژاد عسکری بحرالکمال
مر امامان را بود ثانی عَشرحالی اندر پرده غیب است در
شخصآ او امروز موجود و حَی استرأیت اقبال و نصرش از پی است
بر سر شوریدگان سودای اوستدر دل آشفتگان غوغای اوست
زیبد او را این شهنشاهّی و فَرّکز کمال جلوه گشته مُستتر
غایب است و جلوه‌اش بس آشکاراز میان دور است و فیضش برقرار
گرچه امروز است چون خور زیر ابرکارها نیکو شود اما به صبر
فیضهای باطن از او می‌رسدفیض ظاهر نائب او را بود
نائب او مظهر آیات اوستجلوه انوار قدس، ذات اوست
هرکه از او استعانت جُسته استدر طریق حق هدایت جُسته است
هرکه او را راه طاعت کرده استحکم آن شه را اطاعت کرده است
یعنی از حُکمش هرآنکس رو بتافتکورکورانه، سوی دوزخ شتافت
حُکم او بی‌شبهه خود، حکم خدا استرَدّ او در حد شرک کبریا است
نایب او کیست، آن کز خود بِرَستکوزۀ خود را در آن دریا شکست
پیش اصل خویش چون بی خویش شدرفت صورت، جلوۀ معنیش شد
نی هرآنکس کو به مکر و ریو و زرقدامها گسترده، بهر صید خلق
هی بسالوسیّ و نرمیّ کلاممی‌کند آن خیره، اِغوای عوام
از در زهد و ریا آید به درتابه این افسانه گردد جلوه گر
ترک دنیا بهر دنیا می‌کنددامهای مکر، برپا می‌کند
جلوه سازد از دم چرب فنونتاکه نانی چرب سازد زین فسون
غول راه و دزد دین است آن خسیساز پی اِغوای مردم چون بلیس
در ره اضلال مردم پانهدنارواییها و بدعتها نهد
بود کزانش رونق دکان شودهمسر یک مشت نادانان شود
اللّه اللّه، زین سریّ و سروریوای از این سودای خام مهمتری
زین سری، بس دستها برباد شدکم کسی از بند او آزاد شد
این دم آمد قصه‌ای، در خاطرمخود نه انصاف است، کز آن بگذرم
گر بگوش جان نیوشی این خبربگذری زین خامیِ سودای سر
سوی شهرستان جان آیی زتنیابی از ایمانِ دل، حُبّ وطن
حالیا آمادۀ آن قصه شوسوی تیمار دل، پُر غُصّه شو