گنج

بخش ۱۱ - حکایت پادشاهی دل آگاه

۴۶ بیت

حکایت آن پادشاه دل آگاه که مقرر نمود هرکس وزارتش را اختیار نماید پس از یک سال معزول شود و یکدست او را بِبُرند و پرتاب کنند هرکس آن دست بریده را گیرد، امر وزارت او را بود.

آن شنیدستم که در عهد قدیمپادشاهی بود، دانا و حکیم
دادخواهی و عدالت گستریصاحب عقلی، رعیّت پروری
بس مدبّر در نظام مُلک بودرأی او در ورطه غم فُلک بود
حسن تدبیرش چنین دستور داددر اساس مُلک قانونی نهاد
کز وزارت، هرکه برخوردار شداز پس یک سال، عَزل از کار شد
چون بسر سال نخستش می‌رسیدحکم شَه بر قطع دستش می‌رسید
تو مگو این کار باشد ناپسنداو چه دزدیده است تا دستش بُرند
حکمتی این را یقین دربر بُودکار شاهان نیست بی‌حُکم خِرد
گرچه آن در حد فهم عامه نیستدفتر اسرار، مشق نامه نیست
لیک برخوردارت از رمزی کنمدر خور تو، معنیِ نَغزی کنم
چون بسی این شَه رعیت پرور استهمچو خود او را وزیری، درخُور است
او نظام ملک، می‌جوید همیراه عدل و داد می‌پوید همی
او نمی‌خواهد وزیر خودپرستکو ز صَهبای ریاست گشته مست
چونکه ره یابد بسالوسی دمیدر حریم ملک او نامحرمی
شاهِ عادل، زو کی اِهمالی کندحاش للّه دزد را والی کند
لیک تا یک سال امهالش دهداز برای امتحان بالش دهد
چون بدید آن دیو، جاهی یافتهبر سَریر مُلک راهی یافته
دزد بوده، پاسبانی یافتهگرگِ خیره سر، شبانی یافته
از پس امهال سال امتحانگوید آن شه وَاضرَبوا کُل بَنان
رهزن و دزد است، بیدستش کنیدعبرت دزدان سرمستش کنید
چیست دزدی، بردن اموال خلقیا سرافرازی بخود بستن به زرق
سرفرازی درخور اهل حق استنَز برای خودپرست احمق است
عزت از حق است در قرآن ببینهم بود ز آنِ رسول و مؤمنین
دزدِ آن کمتر ز دزدِ مال نیستهرکه بر خودبست ‌دزد،ِ رهزنی ‌است
این وزارت بهر جاه و ثروت استاز پی انجام خشم و شهوت است
کی سَزد نااهل را این برتریجز ولیّ حق نباشد مهتری
چونکه برخود بست، دزدِ رهزن استحکم او دست از بدن بُبریدن است
در ره حُبّ ریاست، این دَغلدست معنی را بریده است‌ از عمل
دست دارد، لیک افتاده ز کارجُنبد اما، بهر بیگانه، نه یار
چشم دارد، لیک لایُبصر بُودگوش دارد، لیک چیزی نشنود
همچنین اعضای اندامش تمامخدمت بیگانه را کرده قیام
کیست این بیگانه، نفس رَهزنستوصل با او، از خدا ببریدنست
چونکه بنمود از خدا خود را جداپس جدا شد دستِ معنیش از خدا
همچنانکه دست مَعنیّش جداستقطع دست صُوریش از تن سزاست
اللّه اللّه، خویش را باطل مکنروی دل را زشت و بی‌حاصل مکن
چند می‌گویی وزیرم من هلهنائب آن قطب و پیرم من هله
شاه عادل در کمین، بنشسته استتیغ عدل اندر میان، بربسته است
مهلت عمر تو چون آخر شودحکمِ قطع دست تو صادر شود
چیست قطع دست، سّرِقد هوی استتیغ او شمشیر لذات و هوا است
زو بریدی وای براحوال تواز شَرار بُعد سوزد بال تو
بس بود این دَم که شد وقت سحرگاهِ راز آمد از ایندم درگذر
گرچه این از خرمن ما اندکی استوز رُموز کار شَه از صد یکی است
لیک ما را بیش ازین دستور نیستگرچه هیچ از اهل دل، مستور نیست
هم بِرویِ وی نهم سرپوشِ چندسوی قصه بازگردانم سَمند
تا مگر در پرده، رازِ شه شوددست نامحرم، از آن کوته شود
حالیا بشنو حدیث مرغ شبکامده اندر نوا و در طَرب