گنج

بخش ۸ - رجوع به داستان آن درویش دلریش

۹۴ بیت
اَلغَرض آن بینوای ژنده پوشمدتی در گریه بود و در خروش
خلق، گرداگرد او جمع آمدندحاشرانه گِرد آن شمع آمدند
زآن میان، صافی دلی، روشن ضمیراز فراست یافت حال آن فقیر
از برون، حال درونش را بیافتدرد را دانست و درمان را شناخت
عارفِ حق چون زحق آگاه شدلاجرم ینظر بنوراللّه شد
رسته از آلایش ما و منی استروشنی در روشنی در روشنی است
منظر او جز به نوراللّه نیستبلکه هیچ از دید خود آگاه نیست
کوزه را بِشکسته در دریا شدهفارغ است از لا و در اِلّا شده
گشته وجه و سر به سر نور خداستجزو مستثنی و رسته از فناست
نه سَقَم داند نه بُرء و نه دوااز تَنند اینها، و تن را کرده لا
چونکه رَست از خویش و فارغ شد ز خودگفت حق «اِنیّ مَرضتُ لَم تَعُد»
نور حق است و ولیّ مطلق استقطب وقت و سالک راه حق است
رسته از هر قیدی و مطلق شدهسر به سر نور بسیط حق شده
گر دم «انّی اَناالحق» می‌زندبر شعاع نور مطلق می‌تَند
صاف، این دُر هم، زصوفی سُفته شدهین مگویی حائری آشفته شد
حائری حیران نگردد زین سخنلیک پنهان بِه ز تو، راز کهن
زینهار ای دوست در راه رشاددل مکن بد از حُلول و اتّحاد
درحلول اینجا مرو، گر رهرویدر تجلّی رو که تا آگه روی
حق چه باشد، وارهیدن از زوالیافتن از حق بقاءِ لایزال
حق بود آن کو، بقا یابد به حقمِنه هذا القول صِدقُ ان نطق
این نباشد منطق کفر و ضلالدر حق نیکان مشو تو بد خیال
درگذر از کثرت و وحدت ببینفرق را بگذار و، جمعیّت ببین
دشمن بی‌جان به شمشیر ستیزجسم خود را می‌نماید ریز ریز
او به تیشه‌ رَدّ و قول ناصوابمی‌کند بنیاد معنی را خراب
رازیابی، بشنو از دستور حقکز پُفی خامش نگردد نور حق
در رهی گر سگ نماید، عوعویکی بگوید ترک آن ره، رهروی
تو طریق خویش می‌گیر و بروژاژ هر بیگانه‌ای کمتر شنو
آن خداوندان که ره‌ طی‌کرده‌اندگوش وابانک سگان‌کی‌کرده‌اند
صوفی ناصاف را گمراه خواندر لباس میش، گرگِ خیره دان
او برای صید، دام افروختهبهر نادانان دُکانی ساخته
بهرنان این بی‌حفاظیها کندآبروی صوفیان را می‌برد
همچنین در هر لباسی گرگهاستنی همین بس صوفیان را این صداست
دیده را بگشا و نیکو می‌شناسگرگ را از میش درخو، نه لباس
نیست هرکس را مجال اعتلابر سَریر عِزّ و تمکین وِ لا
آنکه زد گام از ره صدق و صفادر رهِ حق بُرد، کوی اِصطفا
دیده از غیر جمال او بدوختدر رضایش اختیار خود بسوخت
دل برید از غیر و با او یار شدلاجرم بر ماسوی، مختار شد
سوی خانه یار، راهی یافتهدر برِ دلدار، جاهی یافته
از نوایش صاحب صد کان شدهفارغ از آلایشِ دُکّان شده
دیده است او سفرۀ اعطاش راتخته کرده این دکان آش را
اعتماد آورده بر نِعمَ الوکیلرَسته از آلایش این قال و قیل
«مَن یَتوکل عَلی الله» خو شده استدر جزایش «فَهُو حَسبه» آمده است
گشته بی‌خود در خودیّ ذوالجلالیافته خود، صد خودیِّ لایزال
مهره دل در برش انداختههستیِ خود را، به نردش باخته
بر فراز ار رخ نماید یا نشیبیا چو پیلِ مست گردد بر اریب
خُنُک همت، راست و چپ را تاختهمات او گشته است و خود را باخته
خوش بود هم گر نماید بُرد، آننعل معکوس است راز دلبران
بُرد، بُردِ اوست، ما را، راست نیستبُردِ ما جز ماتی و درخواست نیست
تاکی از خود دم زنی ای خودپرستیک دَم از دَمهای او آور بدست
این عباداتی که از خوف و رَجاستخواهش نفس است نز بهر خداست
طاعتی کز بهر جنّت می‌کنیواندر آن هم قصد قربت می‌کنی
گر خدا خواهی، پس ‌این ‌خواهش ‌زِچیست؟ورنه پس بنگر که معبود تو کیست؟
خود بده انصاف، ای صاحب عَیارگنجد اندر یک دلی، عشق دو یار
من نمی‌گویم بهشت از او مخواهگویم آنرا جو پی قُربِ اِله
این تمنّی هم طریق بندگی استلیک بهتر داند او، بیگانه کیست
هر کسی را این تَمنّی نیست راستاین عبادت خاص، مر احرار راست
شیر یزدان گفت در هنگام رازباخدای خویش از روی نیاز
بندگیّم نیست از بیم جَحیمیا پی ادراک جَنّات نَعیم
تو سزاواری که جان قربان کنمهرچه را گویی بکن، من آن کنم
درخورِ شیر خدا این دم بودهرکسی را کی روا این دم بود
پیروانش را چنین طاعت رواستحالی او را خود، بگو پیرو کجاست
پیرو آنانند کورا مَظهرنداین و صد چندین، نوا را در خورند
جز خدا، دل هرچه جوید تو بتوگرچه قرب او است، شِرک است ای عمو
شرک پنهانی که در دلها بوداز دَبیب نَمله‌ای اَخفی بُود
دل ز زنگ شرک، ای جان پاک کنبهر خدمت، خویش را چالاک کن
از نبی برخوان ندای مخلصیننیست مأمور بهی، خود غیر از این
چونکه خدمت خالص آمد از غرضنیست جز مخدوم، آنرا در عوض
گفت حق، الصُّومُ لِی ای دل خرابهم جزای آن منم نِعمَ الثَّواب
کژ رَوی تا چند کاینجا خوانده‌امگوید او من پیش ظَنِّ بنده‌ام
درگمان، بد مرو زنهار و داردر طریق عشق پا را استوار
از چه دل بد کرده‌ای، ای بی مراددور کردی خویش را، زین ‌اعتقاد
تو چرا حیران نمودی خویش رادور کن این فکر دور اندیش را
از چه رو سرگشتۀ غیری شدیهر زمان در مَعبد و دیری شدی
از چه سرگردان، بهر کاشانه‌اینه ز مرغانِ هوا، نه خانه‌ای
اللّه اللّه دل قوی کن ای ندیمپا ملغزان از صراط المستقیم
من تقدم نحونا شبرآ ببینشد تقدمتُ ذراعآ را ضمین
یا له مِن منعم بَرٌّ عطوفیاله من مُکرم فرد رؤف
از کرم پرورده مشت خاک راخاص خود بنموده جان پاک را
و آن بنا را خانه خود خواند دوستو از عنایت مشرق الانوار اوست
گفت حق بیرونم از کون و مکانمطلقم از کمَّ و کیفیّات آن
ذات پاکم مطلق است از حَدّ و عَدّنه چنان کش قیدِ اطلاقی بود
گرچه بیرون از همه افسانه‌امهم بود در قلب مؤمن خانه‌ام
رو تو آبادان نما، این خانه راتا بیابی دلبر جانانه را
پاک کن این مشرق الانوار راتا در آن بینی جمال یار را
مشرق الانوارِ دل را پاک کنگوش جان برنغمۀ لولاک کن
خلوتِ دل، جلوه‌گاه یار ماستآینه مصقولِ قدس، حق نماست
شرح آنرا بیش از این دستور نیستگرچه نزد اهل دل، مستور نیست
عقل دوراندیش گفت اینجا مَایستدرکش ایندم را که دستوریت نیست
نغمه دیگر در اینجا ساز کنقصه آن شیر را آغاز کن
قصه این شیر اگرچه زین سَر استلیک در ظاهر نشانی از سِر است
خود چه غم ما را، گر این دم مبهم استمشرق الانوار ما را این دم است
این کتاب مشرق الانوار مافاش سازد عاقبت اسرار ما
من هم از این دم، در اینجا بگذرمدر دم دمهای دیگر آورم
خوشتر آن باشد که راز دلبرانگفته آید در حدیث دیگران