گنج

بخش ۷ - داستان آن درویش بی بضاعت که عاشق دختر پادشاه شد ین مَجاز، قَنطره حقیقت آمد و عاقبت به مُقتضای کریمه: اَلذینَ جاهدوا فینا لِنَهدیَنّهم سُبُلَنا به مقصود اصلی نایل گردید

۷۶ بیت
بود درویشی فقیر و بی‌پشیزژنده پوشی از جهانش هیچ چیز
جز تبرزینی و کشکولی نداشتاز جهان، او هیچ محصولی نداشت
روزی اندر پرسه بُد بهر تُریدناگهان بانگ هیاهوئی شنید
دور باشی از یَسار و از یَمینکه بیامد دختر خاقان چین
چون نظر کرد آن فقیر ناتواندید خورشیدی بروی آسمان
بر فراز زینِ زر، مه پیکریمه چه باشد، آفتاب انوری
بینوا دل داد و مدهوش اوفتادو زنهادش سِتر سِرپوش ‌اوفتاد
مرغ روحش، صید آن سیمرغ شدپای بستِ قید آن سیمرغ شد
ساعتی مدهوش، برخاک اوفتادخوش بدام عشق چالاک اوفتاد
چون به هوش آمد فقیر بینواخویشتن را دید غَرقاب فنا
هرطرف بنمود آن مسکین نظرخود ندید از آن بُت رعنا، اثر
از کَفَش رفتی عَنان اختیارگریه‌ها می‌کرد مسکین، زار زار
سیل اشک حسرتش ره را ببستاز پریش خاطرش دل می‌شکست
دیده‌هایش چشمه پرخون شدهاز غم لیلّی خود، مجنون شده
بی‌قراریها که آن درویش کردناله زارش جگرها ریش کرد
ناله‌هامی‌کردوخوش خوش می‌گریستمی‌ندانستی‌که‌اوراچاره‌چیست
رازها می‌گفت او با درد جفتپرده برمی‌داشت، زاسرار نهفت
شرح حالش گر بگویم سر بسراز بیانش ریش می‌گردد جگر
هم ز عشق، احوال عاشق بازجوبوی گل خواهی، برو گل را ببو
گُل حکایت می‌کند از بوی خویشهر کسی بهتر شناسد خوی خویش
هم ز عشقِ بی‌زبان بشنو سخنبر ملا می‌گوید اسرار کهن
صد زبانه از نشانِ نام خویشگوید او آغاز بی‌انجام خویش
حرفهایش، راز کار عاشق استداستان حالِ زارِ عاشق است
لیک گوش عامه را آن نور نیستغیر عاشق را، دگر دستور نیست
حرفهایش را بشاراتی در استوآن بشارت، عاشقان را درخور است
هر یکی حرفش ز عین و شین و قافراه و رسم‌خویش‌گوید بی‌خلاف
هرکسی از راز آن آگاه نیستغیر عاشق را به کویش راه نیست
عاشقان را می‌زند هردم صَلااین اسیران را دهد جام بلا
در خراباتش خرابیها بودباده‌اش صد شور و مستی آورد
سلسله دورش سَلاسلها بودو این صراط َالمستقیم ما بود
سلسله جنبانیش جَنّات ماستوآن قُصور و حور مقصورات ماست
دیده و دل پاک بنما، ای پدرجَنّتُ المأوای ما را می‌نگر
کان‌ نعیم خُلد خوی یار ما استسِّرِتَجری تَحتِها الانهار ماست
هریکی نهرش نشان خصلتی ‌استگرنیابی، بی شکی‌ از علتی ‌است
وآنچه گویند از بهشت آن جای راحق بود اللّه ملغزان پای را
ور نه این آیات و این اخبار چیستصوفیان را حُجّت اِنکار چیست
رو ببین آیات آن را ای ندیمپا ملغزان از صراط المستقیم
سِّر آن دریاب و دم، درکش از آنورنه خوانندت ز جُوق کافران
خود مکن تأویل، آن آیات رارو ببند این بابِ تأویلات را
فتح این باب است در راه رِشاداول اِلحاد و اِضلال ای عِماد
گر توگویی هست این هم، رازِ کارخود مکن هم راز آن را آشکار
گر روا بود آشکارایش کنندانبیا اولی بُدند ای هوشمند
زانکه عامه خلق را قول رسولهست پیش عقل، نزدیک قبول
ور بگوئی حفظ ظاهر کرده‌اندهم خود این معنیِ ما، پرورده‌اند
در حقیقت نیست خود چیز دگرجز صفات حاصله از خیر و شر
دُّر آنرا انبیا، چون سُفته‌انددر نهاد عارفان بِنهفته‌اند
چون نبود این خلق را حَّد بَصرانبیا کردند از ظاهر خبر
بیند آن چشمِ حَدیدِ بی‌خطاکه ز وی بنموده حق کشف غَطا
پس تو می‌کن حُکم ظاهر را سندتا نه هرکس سنگ بر پایت زند
پرده‌ای بگذار بر کار، ای ندیمپا مکش زنهار، بیرون از گلیم
ور توگویی پرده داران دیگرندعارفان این پرده‌ها را بردرند
بی خودند و مَحو و مات ذات حقسر بِسر نفیَند، در اثبات حق
نطق آنها از دَم گویای اوستدمدمه آنها، هم ‌از دَمهای‌ اوست
همچو طوطی در پس آئینه‌اندخود همی‌گویند آنچه بشنوند
جلوۀ آن سوست، که اینجا منجلی ‌استنسبتِ این دم ‌به آنها، زِاحولی ‌است
از دو بینی، خلق سرگردان شدندبدگمان از گفتۀ ایشان شدند
همچو آن مور ضعیف اندر رقمنقشها را بیند از نوک قلم
زانبیاء تا اولیاء، بس فرقهاستبستۀ وحی است آن و این رهاست
انبیاء را پرده داری درخور استاولیاء را دأب و قانون دیگر است
انبیاء دوزند و ایشان می‌دَرَنداولیاء مستند و آنها هوشمند
انبیاء از وحی آگاهی دهنداولیاء بی واسطه وحی آگهند
انبیاء را دَم به جز دستور نیستاولیاء را هیچ سِرّ مستور نیست
انبیاء از وحیِ ظاهر ناطقنداولیاء معنیّ وحی و مطلقند
از نبوت تا ولایت راههاستاز حضیض ارض تا اوج السماست
بی ولایت، چون نبیّی هیچ نیستاشرف و افضل ‌از اینرو، ولیّ ‌است
اشرف است او از ولیِّ همچو خویشنی وَلیّی کو قدم بنهاده ‌پیش
همچو ذات پاک بی‌ چون علی(ع)که اشرف است از هر نبیّ و هر ولیّ
بُرده کوی اشرفیّت در سَبقهست نورش ریخته از نور حق
اشرف است از ماسوای مُصطفیکو سَبق بُرده به کوی اِصطفی
هست با خود را، که خودداری کندکی توان بیخود، که سَتّاری کند
گویم اَللّه، اَللّه این دفتر بشویگرچه دانم خون شود زان آب جوی
گرچه این دَم را بُود دَم‌های چندوقت ما باقیست برگردان سَمند
این سَمندِ تند رو را بازدارهمرهان گشتند از رفتن فکار
غیرت عشق آتشی افروخته استبال جبریل خرد را سوخته است
نعلهای وَهم و فکرت را بُراقریخته است اینجا، و مانده ‌زِ اِستباق
در گذر زاینجا که عاشق خسته استدر سلاسِلهای مِحنت بسته است