گنج

بخش ۶ - تغییرِ تعبیر

۳۳ بیت
عقل را گر شَرع خوانی باک نیستهم حقیقت غیر عشق پاک نیست
در سلوک‌ این هردو را حُکمی ‌است‌ تامآن کند حفظ رَه، این حفظ مقام
چون به مقصد گاه ‌این ‌مسلک شونداز دوئی بیرون روند و یک شوند
می‌رهند از قید و مطلق می‌شوندهم به اصل خویش ملحق می‌شوند
بی مقامی را دگر شایسته‌انداز تَجرُّد و از علائق رَسته‌اند
نور عقل و عشق، اینجا یک شودمانده ‌اینجا، جبرئیل‌ از تک شود
گوید او که نیست حّدِ این سَرملو دَنوتُ اَنمَلة سوزد پَرم
می‌شود هم، لاحِق و ملحوق یکعقل و عشق و عاشق و معشوق یک
هم بود آن نور، نورِ احمدی (ص)گر ز سِرّ این سخن آگه شدی
حالی اینجا شوری آمد بر سرمشد خیال دیگری در خاطرم
خواستم شرحی دهم از نام عشقگویم از آغاز بی‌انجام عشق
پرده‌ای بردارم از راز نهانآتش اندازم بجان عاشقان
هیبت عشقم همی گفتا، خموشبیش ازین در آتش حیرت مجوش
شهپر بافَرِّ جبریلِ خردسوزد ارگامی در این وادی نهد
خود نه دستور است که ‌اینجا، دم‌زنیمحفل آزادگان برهم زنی
پرتوِ نورِخورِ عشق منیرسست بنیان را کُند کور و ضریر
هرکه را اسرار حق آموختندمهُر کردند و دهانش دوختند
مُهرها زد بر دهانم این پیامبس کنم اینجا سخن را والسّلام
خود اگر در خانۀ رِندان کس استبس کنم یک حرف دانا را بس ‌است
گر تو نوری یافتی زان آفتاباز درون خویشتن آنرا بیاب
پیش از اینها شورش و غوغا مکنبیش از اینم بی‌خود و رسوا مکن
دیگر از من شرح این سودا مجومرد عشق ا رنیستی این ره مپو
عقل تو زین داستان حیران شودواله و شیدا و سرگردان شود
در تو نبود احتمال و اِصطبارآب در غَربال کی گیرد قرار
بیش از این در قُلزُم حِیرت مروقصۀ نزدیکتر از ما شنو
بشنو این را، گر نیوشیدی سخنبو کزان یابی تو اسرار کهن
هست آن گنجینۀ اسرار عشقچیست گَنجورش همه اَطوار عشق
قصّه عشاق، دل خون می‌کندخاصه عاشق را که مجنون می‌کند
شورها دارد که خود شوریدگانزان به شور آیند نَز گفت و بیان
شور سودائی که مر عُشاق راستکی کتاب و دفتر و اوراق راست؟
چیست این اوراق، جز سر پوش کارپردۀ پندار بر اسرار یار
از درون پرده، عاشق آگه استدست نامحرم، از آنجا کوته است
حالیا بشنو که آمد شرح آنگوشِ تن بگذار و بگشا گوش جان