بخش ۴۲ - در ختم کلام
باقی این مثنوی ناگفته ماندگوهر مقصود ما ناسُفته ماند
قصّۀ آن عاشق بیچاره ماندباقی این داستان را کَس نخواند
ماند اگرچه ناتمام اینجا کلامنیست ما را غم که معنی شد تمام
شکرلِلّه عشق ما بالا گرفتپیکر جان خَلعَت والا گرفت
جلوۀ معشوق گردید آشکارکوری چشم رقیب نابکار
درگذشتیم از همه افسانههادور گشتیم از همه بیگانهها
زین سپس ما را به لفظی کار نیستصورت و معنیِّ ما جز یار نیست
کاشف از معنی بود لفظ ای کیاتا زُداید رنگ شَکّ، زین قلبها
شمس معنی یقین هرجا بتافتظلمت شکّ رفت و نور علم تافت
هر که را عینُ الیَقین آمد به دستکی به برهان و قیاسَش حاجت است
اِنَّ الاِستدلالِ مِن بَعدِ الوُصولفَهُوَ لَغوٌ عِندَ اربابُ العُقول
داستان عشق ما پایان رسیددورۀ معشوقی ما شد پدید
سال فَرُّخ فال آن را ای هُمامفاش گویم: «دورۀ شَکّ شد تمام»
فاش تر میخواهی این مصرع شمار:«جِلوۀ معشوق گردید آشکار»
گرچه دانم این سخن بس مُبهم استحیرت افزای دل نامحرم است
لیک با بیگانه ما را کار نیستاین سخن را رو بجز با یار نیست
آن قدر گویم مشو تو بدگماناِنِّ بَعضَ الظَنِّ اِثمٌ را بدان
فاش میگویم مُرادم مبهم استهم سخن پیچیده و هم درهم است
هیچ تَأویلی ندارد این کلامواگذار و در گذر از این مَقام