بخش ۴۰ - حکایت
گفت اگر خواهان دیدار منیباید اول تَل را ویران کنی
زان به جان و دل شُدَستم مُستعدمیکشم این خاک را زین تَل بِجّد
او چو شیرین و منم فرهاد اومیکَنم این کوه را از امداد او
پس سلیمان گفتشش: ای مور ضعیفچون توانی با چنین جسمی نَحیف
خود گرفتم زور داری عمر کوبگذر از خامیِّ ره، باطل مَپو
مور گفتا، خود هم این دانستهاملیک معذورم که من دل بستهام
چون اسیرِ دامِ عشق افتاد دلچارهای نَبود، بجز جُهدُالمُقِل
در ره معشوق باید جان سپردچون بکوی وصل نتوان راه برد
در بَرِ دلدار باید آرمیدور نه میبایست بارِ غم کشید
پس بهر حالی نمیباید نشستبیخیالِ آن بُت طَنّازِ مست
گفت معشوقم، بر این بگماشتهوصل را موقوف بر این داشته
این سخن را خوش ز موری در نَیوشگر بود گوشَت، کُنَش آویز گوش