بخش ۳۹ - فی خاتمة امرِ الاِنسان
چون نداند کس در آخر حال خویشچون نماید تکیه بر اعمال خویش؟
زاهدی گر سالها طاعت کندخرمنش را خَطرۀ آتش زند
فاسق هفتاد ساله میشودگوی نیکی در دم آخر بَرد
تا چه کرده کِلکِ تقدیرش رقمبر من و تو زان سپس جَفُّالقَلم
حاش للِّه این رقم اجبار نیستجز به حُکم اقتضایش کار نیست
اقتضا اول قَدَر آور شودوز قَدَر اثبات خیر و شَرّ شود
عالم ذَرّی که گویند اقتضا استخیر و شر زان هرکسی را مرتضی است
هرچه آخر میشود ز اوّل بودحکم اول دان که نامُبْدل بود
گر تو میترسی زسؤ خاتمهمن همی دارم ز سابق واهمه
من ندانم نامم اندر نامه چیستگر نکو باشد، ز آخر بیم نیست
ورنه این طاعات کی سودی کندحق مگر از فضل خود جودی کند
جز به فضل حق مشو، امیّدواردیدۀ امید بر طاعت مدار
هم تو یک دم از عمل فارغ مباشتا که دستت میرسد، تُخمی بپاش
تخم ناپاشیده امیّد حَصادخود نه از عقل است آن ای اوستاد
با بِطالت این امید از احمقی استهم دلیل روشن است این کوشقی است
ای پسر گر عاشقی آشفته باشنی چو بی دَردانِ غافل، خُفته باش
"دوست دارد دوست این آشفتگیکوشش بیهوده به از خفتگی"