گنج

بخش ۳۶ - فِی الرِّضا

۳۶ بیت
این رضا باشد سوی حق شاهراههم بود آن اَعظم باب اِله
نام رضوان خازن جَنّات راستاَعظَم اَبواب آن باب الرضا است
نزد دانا معنی لفظ رضاهست خوشنودی در احکام قضا
هرچه آید از قضا بر جان خریاز غم و شادی او منّت بری
نیش او نوشی چو نوشش شاد و خوشنی چونیش آید کنی رو را ترش
درد او بر جان پسندی چون دواشاد از آن باشی و گویی شُکر داء
گر توانی درد او را چاره کردچاره بگذاری و گردی جُفتِ درد
شیوۀ اهل رضا خود این بودراضیان را این چنین آئین بود
چون مریضی را که گوید دکتریاین دوای تلخ می‌باید خوری
آن دوای تلخ چون حلوا خورَدتا مگر رنج از مَزاج خود برَد
تو مریضی، دکترِ جانت حق استدارد آتش، جمله خیر مطلق است
خیر محض، این جمله نوش و نیش دانهرچه زو آید صلاح خویش دان
وارداتش در اَزَل بنهاده شدقسمت هرکس به حکمت داده شد
چونکه نوش و نیش و سختی و رَخاجمله را دانستی از حکم قضا
سر بخوشنودی به فرمانش سپاردل بکن تسلیم امرش بنده‌وار
در همه احوال، بر یک حال باشدر غم و شادی به یک منوال باش
با رضا دل کن بهر حالی قریننی ز نعمت شاد و از نِقمت حَزین
گر نوا یابی ز حد بیرون مشوور بلایی آیدت، دل خون مشو
از چه رو تابی تو از تقدیر اوچون نداری چارۀ تغییر او
چون ز حکم او بیابی ناخوشیشکوه بنمایی و رو درهم کشی
گرنه‌ای راضی بِما یرضَی اِلالهاَیها الشّاکی فَخُذ ربّاً سواه
انبیا گفتند این پیغام شاهکه براشان آمد از وحی ‌اِله
گوش جان بگشا و بشنو این سخنکه همی فرمود حَیُّ ذُوالمِنَن
کُلُّ مَن لَم یَرضَ مِن اَمرِ رِضایفیهِ قُل فَلیَتَّخِذ رَبَّاً سِوای
گر بلایم را به جان، نی عاشقیرو گزین نیکوتر از من خالقی
ای گرفتارِ هوای نفسِ خَسوی اسیر بند بیدار هوس
چشم بُگشا بنگر این کُفر و شَقاکه تو را پاپیچ گشته از عَمی
اعتراض آری همی بر وارداتوز بلاها چاره جویی و نجات
واردانش را تو پنداری جَزافکه بود مر حُکم حکمت را خَلاف
برحکیم این عِین نَقض است و قُصورچون پسندی نقص او ای چشم کور
ور ز حکمت دانی آید آن قضاپس چرایی از قضایش نارضا
خویش را مستوجب ار دانسته‌ایپس چرا از حُکم او دل خسته‌ای
گر خلاف آن نماید نقض اوستکُفر باشد گرپسندی نقص دوست
ورنه پس تو جاهلش پنداشتیتخمِ کُفر اندر دل خود کاشتی
دل ز هر اندیشه‌ای رو پاک کندر رضا، جان چابُک و چالاک کن
رو رضای حق بهر حالی بجویهمچو مردان در رهِ تسلیم پوی