بخش ۳۴ - تمثیل
همچنانکه چند تخمی سرخ و زردبهر اطفال خود آن اُستاد کرد
تا به این بازیچهها دل خوش شونداز پی کاری که میگوید روند
آن یکی بالد به سرخ و این به زرداین تفاخر عالمی را چیره کرد
یا به مشتی خاک ماند این جهانکه به بازی گِرد کرده کودکان
نام باغ و راغ و ده بروی نهندزین تَعیُّنها بخندد هوشمند
جنگها دارند بر این مشت خاکجامهها از بهر آن سازند چاک
لیک آنرا چون شود هنگام شامواگذارند و شود بازی تمام
همچنین حال تو در این خاکدانبی کم و بیش است حال کودکان
دل بر این خاک مُلَوَّن بستهایهمچو مرغ بال و پر بِشکستهای
مرغ روحت طایر کَرّوبی استآشیانت شاخسار طوبی است
این تَعلّقها تو را پابند شددانه و دامت، نُقوشی چند شد
همتی کن زین تعلقها گذرتا کنی برطارم بالا گذر
این سخن را داند آن کو موقِن استاین جهانِ تیره سِجن مُؤمن است
دل به زندان بستن از کوریِّ تستعلت دوری و مَهجوریِّ تست
زُهد دنیا را ز دانش دان نه دینلیک چشم راست باشد، راست بین
معنی زُهدِ از آن بی رغبتی استیعنی این دنیای زایل هیچ نیست
دل کجا در هیچ، بندد عاقلیکی شود مفتونِ امرِ زایلی