بخش ۳۲ - بقیۀ داستان آن مرد که از حضرت عزرائیل هنگام مُردن خود را سؤال نمود
گفت بعد از روزگاری بس درازنزدِ آن مرد آمد،عِزرائیل باز
گفتش آن مرد ای رفیق باوفااز برای چه شُدَستی سوی ما؟
گفت وقت رفتن است ای بُوالفُتوحآمدَستم از برای قَبض روح
مرد گفتا با دو چشم اشکبارزینهار ای دوست مشکن عهد یار
حق تعالی گفت اُوفوا بِالعُقودنقض عهد خویش منما ای وَدود
عَهد بِنمودی تو ای میرِ جَلیلآگهم بنمایی از گاه رَحیل
شرط و عهدِ یار را آور بِیاداَللّه اَللّه مَشکنش ای اوستاد
گفت آنِ عهدی که با تو بَستهامهیچش از روی جفا نشکستهام
ما ز سرچشمه وفا نوشیم آببیوفایی پیش ما نبود صَواب
بارها ای یار دیرینه ز پیشباخبر بنمودت از مرگ خویش
مُردن همسایگان و دوستانضَعف و سُستیِّ تن و قدِ کمان
انقلاب حال و تحلیل قواقاصدِ مرگ تو بودند ای کیا
رعشۀ اندام و موهای سفیدبهر اِخبار تو هر دم میرسید
حالی ای غافل، شِنو این قصّه راحِصّهای زان ده، دل پرغصّه را
تا کی و تا چند اندر غفلتیبی خبر زین چند روزِ مهلتی
چند دنیا را نمودی جایگاههمِّ دنیا داری ای، عُقبی تباه
دل بر این دنیای فانی بستهایوز غم اِدبارِ او دل خستهای
از خیال دانهاش ای تیره بختپای دل بستی بدامش سختِ سخت