بخش ۳۱ - رجوع به حال آن طایفه که غَفلت از میان آنها دور شده بود
اَلغَرَض آن مرد، چون این حال دیدحال هر یک را به این مِنوال دید
پس بسوی آن پیَمبر بازگشتگفت با او هر چه دید از سرگذشت
باز روز دیگرش گفتا که روبار دیگر جانب بازار شو
حال هر یک را بِجِدّ کن اِختِباربین دگر اندر چه حالند و چه کار
پس روان آن مرد دل بیدار شددر میان کوچه و بازار شد
دید مردم را فزون از روز پیشزار و افکارند و محزون و پریش
جمله بازار و دکانها بستهاندگوشهای با درد و غم بنشستهاند
سرنهاده در گریبانِ خیالاز غم و اندوهِ گاه اِرتحال
بازگشت او چون بدید آن حال رابا پیَمبر گفت آن احوال را
باز روز سوّمش گفت آن هُمامکه دگر باره سویِ مردم خرام
بین چه تازه باشد اندر حالشانآگهم بنما تو از احوالشان
پس سوی مردم روان شد باشتابدید برپا گوئیا یَومُ الحِساب
مردمان را شور تازه بر سر استحالشان امروز حالی دیگر است
مجتمع گشتند خلقِ آن دیارمرد و زن پیر و جوان اندر مزار
یک کفن با هر یک از آنها بودانتظارِ مرگِ خود را میبَرد
از برای خویش گوری کنده استمردهای، گویی بشکل زنده است
مَحشری از گریه بر سر داشتندنالۀ واحَسرَتا برداشتند
مینمودی مرد و زن از شیخ و شابنالهها که لَیتَنی کُنتُ تُراب
چون بدید آن مَحشر پر شور و شَرباز گردید آن زمان با چشمِ تر
کرد از آن حالت پیَمبر را خبرگفت آنچه دیده بود او سر بسر
پس رسید آن گاه این وحی شریفبر پیمبر از خداوند لطیف
گر چنین باشند یک روز دگرکامشان از جوع خشک و چشم تر
یک نفر باقی نمانَد زین گروهمیشود این دارِ خاکی بیشکوه
باز غفلت سوی آنها روی کردآتش سودایِ آنها گشت سرد
پس درون خانۀ علّت شدندپای بند مِحنت غَفلت شدند
بازشان چون غَفلت اندر پیش شدهر یکی مشغول کار خویش شد
رفت از خاطر که هم مرگی بودبوستان را، روز بیبرگی بود
تختۀ نَرد اَمل افراختندمُهرهها با مِهر دنیا باختند
آتشِ آز و حَسَد افروختندبهر دنیا یک دگر را سوختند
آری این غفلت اگر چه رحمت استناقصان را لیک از آن بس زحمت است
گرچه اینجا رازها هست ای عمودرگذر زانها و افسانه بگو
این سخن را مُجمل اینجا واگذارباقی افسانۀ دایه بیار