بخش ۲۶ - پرسش نمودن مردی از حضرت عزرائیل، گاهِ مردن خود را، و پاسخ او که اکنون نگویم پیش از آن هنگام، پیکی فرستم و ترا بیاگاهانم
این بخاطر دارم از عهد صِغرکه شبی بدخوابیَم آمد بِسر
دایگان بر دور من گرد آمدندبهر آرامم نواها میزدند
دایۀ خاصم نوایی ساز کردقصّه گویی بهر من آغاز کرد
این فسانه راست گفت او یا دروغلیک یابد، راستیها زآن فُروغ
گرچه میدانم که این افسانه نیستگفتگوی ژاژ نافرزانه نیست
دیدهام خود در کتابی معتبرکز بزرگی نقل کرده این خبر
در خور بیگانه خواندم قصّهاشزانکه جز افسانه نبود حصّهاش
گفت عزرائیل را کرد این سؤالمرد دانایی ز گاه ارتحال
گفت مردی را که ای میر جلیلآگهم بنما زِ هنگام رَحیل
گفت عزرائیلش این دستور نیستگر چه علم آن ز ما مستور نیست
لیک بیفرمان حق رازِ نهفتبا تو ما ای دوست نتوانیم گفت
مرد بس اِلحاح بنمود و گریستگریه و اِلحاح، خوش چاره گریست
گفت دامان تو از کف کی دهمتا که از این راز، سازی آگهم
حقِّ صحبتها و خدمتهای مافاش گو این راز غم افزای ما
دوستی را حق نگهدار ای وَدودآگهم از گاه رفتن ساز زود
تا نمایم توبه پیش از مرگ خویشافکنم این خرقۀ صدرنگ خویش
دید عزرائیل چون اِبرام اوگفت با او از پی آرام او
حالیا نتوانم افکارت کنملیک پیش از مرگ اِخبارت کنم
نیست دستوری که بُگدازم تو رازین خبر در حیرت اندازم تو را
این چنین شد حُکم حَیِّ ذُوالجلالکه نداند کس زمان اِرتحال
حکم حق را صد هزاران حکمت استهم یکی از حکمت آن، غفلت است
غفلت ار نبود، کجا یابد نظاماین جهان خاکی دارالظلام
کی کسی امیدِ فردا داشتیدر دل او تخم اَمل، کی کاشتی
غَرس این اشجار و اِجرای میاهکی نمودی او بگاه اِنتباه
کی بباغ و راغ و دِه پرداختیکِی، کی و نهر و قناتی ساختی
کی بنای عالی و طاق و رواقکردی او با اُشتُلمّ و طمطراق
بلکه او لازال باحالی پریشمینشستی در کمین مرگ خویش
انتظار گاهِ رحلت میکشیدلب فرو میبست از گفت و شنید
فرد میگشت و بکنجی مینشسترشتههای آشنایی میگسست
مردها را با زنان رغبت نبودمیشدندی جمله در خَلسه و خَمود
نی زنی میگشت جفت فحل خویشقطع میکردند مردم نسل خویش
میشد این عالم همه زیر و زبرهیچ کس باقی نمیماند از بشر
وین خلاف حکمت خلاق بودحکمتش آبادی آفاق بود
تو مگو کاین اولیاء پس کیستندباچنین آگاهی آنها چون زیستند
«کار پاکان را قیاس از خود مگیر»اولیأ شیران حَقّند و دلیر
سرخوش و مستند از جام رضامات و تسلیمند در کوی قضا
بندۀ حَقّند و راضی کیف شاءمَدَّعا هُم لَیسَ الِّا ما یَشاء
جز رضای دوست جوینده نیندگرنه راه اوست پوینده نیند
آنچه بنمایند از آگاهی استمر تو را آن غفلت و گمراهی است
گر ترا غفلت نباشد ای پدرکی شوی در امر دنیا کارگر
گر چه این معنی بود بس آشکارشاهدی گر خواهی از ما گوش دار