بخش ۲۷ - در خواست نمودن نبیی از حق تعالی
حق تعالی را نبیی این سؤالکرد که ای حَیِّ قدیمِ ذوالجَلال
از میان خلق غفلت دور کنقلبشان را از کَرم پر نور کن
تا به چشم دل نمایندی نظریک دمی بر این جهان مختصر
وز گه مُردن مگر یاد آورندحال بعد از مرگ خود را بِنگرند
وحی آمد کاین خلاف حکمت استغفلت اندر خلق، عِین رحمت است
رفع این غفلت نمیباشد صوابمیکند یک سر بر آنها سَدّ باب
باز میمانند آنها از عملدر نظام این جهان آید خِلل
نظم این عالم مرا مقصود بودتا مگر انسانی آید در وجود
این سَماء و اَرض و اوضاع فَلکنیست جز از بهر آن رَشک مَلک
گر به غفلت یک جهانی میزیندبهر آگاهی و تنبیه وِیَند
باز گفتا که ای کریم جان فروزرفع این غفلت کن از آنها سه روز
حق به حکمت کرد اجابت خواهششاز برای ازدیاد دانشش
پس بفرمود آن نبی مِهر کیشبا گزیده مردی از خاصان خویش
رو میان خلق و بنگر حالشانوضع کار و بار و قیل و قالشان
بهر اِستکشاف حال خلق روجانب بازار از این درگاه شو
مردِ دانا جانب بازار شدسوی حال مردمان، نظّار شد
دید دست مردم افتاده ز کارهریکی کُنجی نشسته دِل فُکار
در گُشادندی دُکان خویش رالیک ننماید کسی بیع و شری
باز دکانها و بسته کارشانبرخلاف پیش، دید اطوارشان
قطع بنمودند امیّدِ حیاتبر در دکان نشسته محو و مات
گفت با هرکس که حالت چون بوددر جوابش گفت دل پر خون بود
گفت بهر چه چنین پژمردهای؟خود چه رخ داده، کز آن افسردهای؟
گفت گرگ مست، مرگ اندر پی استاین غم و اندوه ما بهر وی است
میرُباید دائمآ از این گلهاز خیالش تنگ گشته حوصله
مهلتی نبود دمی در کار اوکس نیابد مَخلَص از پیکار او
لذّت این عمر را وَقعی کجاست؟چونکه ممزوج آن، به صد درد و بَلاست
کی خوشی بیند کسی از عمر خویشکه همی او مرگ را بیند به پیش
هر زمان نزدیکتر گردد به ویمینماید منزلی هر لحظه طِیّ
این منازلهای او انفاس ماستچارهای جز قطع این منزل کجاست
هیچکس را مَخلَص از چنگال مرگنیست جز که آخر شود پامال مرگ
وآنچه جمع آورده از مال جهانمیکند تسلیم جُوق وارثان
غالب آنها از آن دشمن شوددست خالی خود از اینجا میرود
میبرد داماد آن را یا عروسیا که شوی زن، زهی آه و فسوس
حسرت و افسوس زآنِ او بُودمال، قِسم دشمنان او بُود
جز کفن با خود نخواهد برد از آندست خالی میرود از این جهان