بخش ۲۱ - مضمون اشعار شیخ رحمة اللّه که پیام آن پیر داناست و تغییر اوزان واللّهُ المُعین
بعد از این راز درون در پردهداروین خیال پرده بازی واگذار
شادیی چون نیست دل در غم ببندهمدمی چون نیست برلب دم ببند
گر جوان مَردی، سخن در پرده سازکه بِهر دون، مینشاید گفت راز
شد مرا عُمری که جویم همدمیتا که راز دل به اوگویم دمی
خود ندیدم همدمی را بینفاقالحَذر زین همدمان بیوفاق
این زیانِ ما بُوَد از همنشینمِحنت دوزخ بود بئس القرین
حَشر با ناجنس بس دردی است سختنکبت آن تیره سازد روی بخت
چون سلیمان دید هُدهُد گشته دوربیاجازت از میان آن طیور
گفت در اِشکنجه، او را سربُرمیا به درد سختی او را بسپرم
این عذاب سخت میدانی که چیستخود بغیر از حَشر با ناجنس نیست
یعنی اندر یک قفس حبسش کنمهمنشین مرغ ناجنسش کنم
الامان از محنت این همنشینالحذر از صحبت بِئس القرین
هر زیانی بینی از همدم بودهمدم ناجنس بارِ غم بود
چون نباشد همدمی در کش سخنچون یکی محرم نیابی، دم مزن