بخش ۲۰ - عود به مقام الغرض
چون پیک شاه چین رسیددَم ببستم چندی از گفت و شنید
مدتی بگذشت که افتادم ز جوشطوطی نُطقم شد از گفتن خَموش
چند گاهی لب فروبستم ز گفتمرغِ طبعِ تشنۀ نطقم بخفت
ای عجب این تشنه را، کی خواب بُردچون ز مُستَسقی، هوای آب بُرد
من ندیدم تشنگی خواب آوردخواب آرد تشنگیِّ بیخرد
بوالعجب تر آنکه سیرابم نمودصد هزاران، دجله در خوابم نمود
من که بودم، مات شطرنج سرابصد هزاران دجله دیدم پر ز آب
من که میجوشیدم از، عشق سرابآب دیدم خویش افکندم در آب
پخته را گویند دیگر جوش نیستمست را آداب عقل و هوش نیست
من همیگویم که آبم سرد کردماهی از آب، آری آساید ز درد
مِهر نور افزا، مَه طبعم گرفتخور برآمد، جلوۀ شمعم گرفت
چون حجاب، آئینهی طبعم ربودپیرِ دل آگاه، آگاهم نمود
با من از روی کَرم، گفت این پیاماز زبان شاه که خَلّالکلام