بخش ۱۹ - بقیه کلام در حقیقت دعا
الغرض چون خوانیش با این زبانمژدۀ لبیکت آید آن زمان
هم درِ این راز را معصوم سُفتچون به او مردی پریشان حال گفت
حق همیگوید که اُدعوا اَستجِبفَلِمَ ادعوهُ و هو، لم یَجب
گفت معصومش که اوفوا (بعهدکم) گفت حقتا بیاید اوف (بعهدی) در سَبق
تو به عهد خود وفا کن ای عموتا به عهد خود وفا بنماید او
الغرض چون هست بس بونی بعیددر میان واجب و ممکن پدید
این سراسر نقص و آن عین کمالاین علیل علتّ، آن بیاعتلال
این فقیر بیبشیز و با نیازآن غنی بینیاز و چاره ساز
این همه جهل است و عجز و افتقارآن همه علم و کمال و اقتدار
این بکل نابودِ صرف، آن بودِ محضاین بخیلِ مطلق و آن جود محض
باللّه این نابود محض است ای عموحق نمودش داد، تو بودش مگو
پس بسی دوری است اینجا در میانکی توان کرد استفاضه این، از آن
کی تو را حاصل شود قرب اِلهبا چنین دوری و این رویِ سیاه
ارتباطی در میان باید تو راتا که امکان قبول آید تو را
رابط تو با حق استعداد تستدر قبول آن شرط استمداد تست
قابلیت گرچه نبود شرط دادلیک شرط قابل است ان ای عِماد
نیست حد و قید در فعل مَفیضلیک محدود است حد مُستفیض
این دعا ربط مَفیض و قابل استواسطه در انفعال از فاعل است
این دعا باشد لِسان حال توگرچه در صورت بود از قال تو
این دعای تو صفای باطن استگرچه ظاهر زان دعا، این گفتن است
کاشف از معنی است اَلفاظ ای عموحاکی از احوال تست این گفتگو
گر بود کشف و حکایت راستیبیشک از این لفظ، معنی یافتی
چونکه این ربط و صفا آمد تو رااز دعا حاجت، روا آمد تو را
چون تو این ربط و صفا را یافتیهم اجابت، هم دعا را یافتی
بود این عهدِ تو در روزِ اَلستعهد او با تو اجابت بوده است
عهد کردی خویش را قربان کنیدر ره او ترک جسم و جان کنی
در رضای او کنی خود را عدمدر وفای او شوی ثابت قدم
هستیِ خود را بکل نافی شویصاف از این صافی و ناصافی شوی
آن کنی بهرش که میبایست کردخویش را بیچشم و گوش و دست کرد
چون نمودی آنچه را میبایدتبی شکی آن قرب، حاصل آیدت
چون تَقرّب یافتی در بزم دوستچشم و گوش و منطق و دست تو، اوست
زین تَقرّب حاصل آید کام تواوج گیرد بخت خوش فرجام تو
چون شدی از جام وصلش جرعه نوشرفت این هستیّ و خودبینی و هوش
دلبر جانی، در آغوشت شودچون شدی بیگوش، او گوشت شود
در رهش افتاد چون دستت زکارمیشود آن دستِ کاریّ تو، یار
هم شود او دیدۀ بینای توو آن زبان مُذلق گویای تو
در هوایش چون شدی بی مُدّعااو زبان تو شود وقت دعا
چون زبان داعی تو شد خدااز اجابت میشود آن کی جدا
چونکه حق از خود، سؤال و کَد کندپس سؤال خویش را چون رد کند
این مقام عاشق است ای راهرودر حلول و اتحاد اینجا مرو
در حقیقت این معانی قُرب اوستنی زمانی و مکانی قُرب اوست
نکتۀ باریک است آنرا نیک یابدل مکن بد از خیال ناصواب
سرّ این معنی نگنجد در سخنور به پهنای فلک باشد دهن
اللّه اللّه درگذر از این بیانمِنه طاش اللُبّ قدکَلَّ اللسان
و آنچه دریابی بقدر فهم تستورنه آن بیرون ز فکر و وهم تست
این دعای تو از آن شد ردِّ بابکه نکردی در وفای او شتاب
آخر و پایان ندارد این کلامسوی شهر چین و شاه چین خَرام
بازگو از پیک شاهنشاه چینو ز پیام پیر دل آگاه چین