بخش ۱۸ - در حقیقتِ دعا که طلب است به زبان استعداد و اینکه قابلیتِ محل شرط انفعال قابل است، نه افاضۀ فاعل
هرچه خواهد آن مُسبّب آوردقدرت مطلق، سببها بر دَرَد
هم سبب سوز است و هم اسباب سازوز همه مستغنی است و بینیاز
گه به حکمت این و گاهی، آن کندتا عقول و وَهم را، حیران کند
هم مگر چشم از سبب بر وی کُنیدفتر اسبابِ خود را طی کنی
قادرِ مطلق چنین تقدیر کردحکمتش در اول، این تدبیرکرد
ورنه فعل او جُزافی میشودحاش للّه، این گمان کی میرود
زد به حکمت کِلک تقدیر، این رقمنقص قدرت نیست آن، جَفّ القلم
هم نگو جَفّ القلم، جَفّ العُقولحکمت حق را نیابد هر فُضول
قادرِ مطلق چنین تقدیر کردحکمتش در اول، این تدبیرکرد
ورنه فعل او جُزافی میشودحاش للّه، این گمان کی میرود
زد به حکمت کِلک تقدیر، این رقمنقص قدرت نیست آن، جَفّ القلم
هم نگو جَفّ القلم، جَفّ العُقولحکمت حق را نیابد هر فُضول
گفت اُدعونی خدای مهربانتا بیابد با اجابت اِقتران
ربُکم اذ قال اُدعوا اَستجِباِنّه یَدعوک فاسرع و اَستجِب
این دعا در واقع استعداد تستگرچه هم از جود حق امداد تست
همت از او، حالت از او، جود از اوقابلی زو، فیض نامعدود از او
لیک ممکن را بنوعی اقتضا استزان مدار اقتضائات قضا است
آنچه اندرعین علمش دیده بودبی جُزاف از بهرش آن بُگزیده بود
اختلاف عینها چون معدن استآن طلای ناب و این یک آهن است
سِرّ تقدیر و قضا را هر که یافتدر ملامت با کسی کی لب شکافت
وان ملامتها که کردند انبیاءاز پی نقصان مابود ایکیا
زانکه هر کان را کمالی در خور استدر سلوک آن جایگاه آخر است
مُنتهای هر کمالی جَنّت استجَنّت هر یک بقدر مُکنت است
جَنّت حیوان بود در مرغزارجَنّت انسان بود دیدار یار
از کمال خویش چون محروم شدهم ملامت دید و هم مذموم شد
لاجرم گشت او مُخلّد در عذابتاابد واللّه اعلم بالصّواب
اقتضای عین و تقدیری چنینسِرّ امرٌ بین الامرین است این
جبر نبود این بود سِرّ قَدرنکته باریک است زینجا درگذر
راز تکوین گفتنم دستور نیستزانکه گوش عامه را آن نور نیست
وآنچه زین اسرار آمد در رقمبود از افراط طُغیان قلم
باری استعداد، چون موجود شدسیل رحمت از سَحابِ جود شد
چون دعای تو نباشد جز طلباین طلب نبود مگر عَرض سبب
آن سبب نبود، جز استعداد توهم بود شرط قبول داد تو
گرچه استعداد شرط داد نیستداد حق را علت استعداد نیست
بلکه شرط قابلیت داد اوستقابلیت حاصل از امداد اوست
"قابلیت فرعِ اصلِ داد اوستداد، لُبُّ و قابلیت هست، پوست "
نیست از اسباب تَصریف خداستنیستها را قابلیت از کجاست
"نیست را، با هستِ مطلق ربط نیستجز عطای او که شرط قابلی است "
قابلی گر شرط فعل حق بُدیهیچ معدومی به هستی نامدی
لیکن از حکمت، هم او اسرار چنددر سبب بنهاده است ای هوشمند
بهر هر امری نهاد اسبابهاقد اَبی اِجرائه الّا بها
عالم اسباب شد این دار، زانکه شود مستحکم امر امتحان
تا نماید آزمایش خلق راگرچه میداند درون دَلق را
خالق الخلق و سمیع است و بصیربر نهان و آشکاراها خبیر
حکمت این امتحان از بهر ماستسِرّ این حکمت ظهور اقتضاست
چونکه مجرای امور ای بوالکربحق به حکمتها نهاده بر سبب
قابلیت میدهد آنگه وجودمینماید، بعد از استعداد، جود
قابلی چون شرط استمداد ماستدر حقیقت خود همان دادِخداست
گه کند سلب از سبب تأثیر راگه نماید در وی این تدبیر را
گه نهد در آب، سوز و احتمامگه نماید نار را بَرد و سلام
گه کند سلب از سبب تأثیر راگه نماید در وی این تدبیر را
گه نهد در آب، سوز و احتمامگه نماید نار را بَرد و سلام
هرچه خواهد آن مُسبّب آوردقدرت مطلق، سببها بر دَرَد
هم سبب سوز است و هم اسباب سازوز همه مستغنی است و بینیاز
گه به حکمت این و گاهی، آن کندتا عقول و وَهم را، حیران کند
هم مگر چشم از سبب بر وی کُنیدفتر اسبابِ خود را طی کنی
جز مُسبّب را مؤثر در امورتا نبینی از حِوَل ای چشم کور
ای عجب این کوری و دو دیدنتبوالعجبتر، بر سبب چسبیدنت
قصّۀ کورِ دو بین، احوال تستچشم دارِ کور، شرح حال تست
آری آری هر که را آن نور نیستمر مُسبّب دیدنش دستور نیست
دیدهای باید نباشد مُحتجبتا مسبب را، ببیند در سبب
دیدهات را چون حُجُب مستور کردلاجرم از دیدنِ حق کور کرد
"این سبب، مَر دیدهات را شد حجابکرد از دید ِمُسبّب سَدّ باب "
"دیدهای باید، سبب سوراخ کنتا حُجُب را برکَند از بیخ و بُن"
تا مُسبّب بیند اندر لامکانهرزه بیند جَهد و اسباب دُکان
"جز مُسبّب هرچه بینی، نارواستلیک تأثیر سبب هم، از خداست
ای گرفتارِ سبب بیرون بِپَرلیک عزل آن مُسبّب، ظنّ مبر
این سخن را نیست پایان ای عموراز تفسیر دعا را بازگو