گنج

بخش ۱۷ - رجوع به داستان آن درویش عاشق

۱۲۱ بیت

رجوع به داستان آن درویش عاشق و شفقت فرمودن آن پیر خبیر با او و یتعقل حقائق بشاراتها مِن تامّل دَقائق اشاراتها واللّه ولیُّ التوفیق

چونکه آن پیر دل آگاه خبیرآمد از شَفقّت به نزد آن فقیر
خوش گرفتارش به دام عشق دیددر کنار خویشش، از شفت کشید
گفت خیرِ مقدم ای ضیف جدیدکامدی این دم ز رُستاقی بعید
مرحبا ای نو رسیده میهمانکامدی از تن به شهرستان جان
مرحبا اَهلاً و سَهلاً بِالعَشیقمرحبا، جَدّدتَ لِلِعَهدِ العَتیق
مرحبا ای پای بست دام عشقمرحبا ای چشم مست جام عشق
مرحبا ای حَقۀ اسرار عشقمرحبا ای مرغ شِکّر خوار عشق
مرحبا ای لؤلؤ لالای عشقمرحبا ای گوهر دریای عشق
مرحبا ای حاصل اوراق عشقمرحبا ای طوطی نُطّاق عشق
مرحبا ای شمع بزم افروز عشقمرحبا ای شُعله جان سوز عشق
مرحبا خوب آمدی ای خوب دممرحبا بر چشم، رنجه کن قدم
چین زُلف دختر خاقان چینخوش کشانیدت به شهرستان چین
آمدی در جان، ز ویران بدنخوش هوای جان، رهانیدت ز تن
گر شدی زین چین زُلف پرشِکنپای بست حلقۀ دام مِحَن
بد مَبین، کین حلقۀ اهلِ وِلاستفارغ است از خود هر آن‌کو مبتلاست
غم پرستِ محنتِ او، شاد شدپای بستِ بند او، آزاد شد
فَاغتنم کین شهر چینِ جانفزاستجای آن شاهنشه چینی ماست
حلقۀ رِندان پاکِ معنی استجوقۀ مردان خاک چینی است
موطن اصلی است این اقلیم چینهم ز ایمان است حُبِّ آن یقین
چین چه باشد مُلک معنی، شهر جانعالم اَسماء، مقام رایگان
مرد چینی پیر دل آگاهِ رادباخبر از راه و مقصود و مُراد
هر که را بر سر هوای چین بُودبیشکی می‌دان که اهل دین بُود
شور این سودا اگر داری بسرز اصطلاح چینیان شو با خبر
هست ایشان را بِه جِّد این اعتقادکه به کل، آن شاه فرزندی نزاد
همچنانکه گفتۀ پیر معنویاین حکایت در کتاب مثنوی
"جمله می‌گویند اندر چین بجدبهر شاه خویشتن که لم یَلد
شاه ما خود، هیچ فرزندی نزادبلکه سوی خویش زن را ره نداد
هرکه از شاهان بدین نوعش نگفتگردنش با تیغ بران گشت جفت"
اهل چین را اصطلاحاتی بوددر حق شه، اعتقاداتی بود
گر بسر داری هوای مُلک چینرهبری می‌بایدت زان سرزمین
رو بیاب آن مردِ چینی را بِجِّدگر به عزم شهر چینی مُستعد
پامنه زنهار، آنجا بی‌دلیلشه نماید بی دلیلان را قَتیل
شهر چین شهر پر آشوب است و کینمی‌کَند این شهر، بیخِ کفر و دین
دیده است این شهر چین، بس بی‌خبرکه به کوی او شده بی‌دست و سر
بس دل غَرقاب در خون دیده استخندقش پر از سر ببریده است
هرکه را زامداد پیرش، بهره نیسترفتنش در شهر چینش زَهره نیست
گر رود بی‌همتِ آن پیر رادمی‌دهد آن شهر، بنیادش بباد
"بی‌عنایات حق و خاصان حقگر مَلَک باشد سیاهستش وَرق"
زینهار آنجا مرو بی راهبرتا ز رسم ره نباشی بی‌خبر
بی‌دلیلِ مُرشدی، آنجا مروهر چه او گوید، بجان و دل شنو
تا نه دستوری دهد پیرت، مگوبد بود خوبِ تو، بی‌دستور او
دم به بند از گفتۀ نالایقیتا نگویی پیش آن شه، ناحقی
در بر او دعوی باطل مکنگفتگوی ژاژ و بی‌حاصل مکن
بهرِ شاه چین مخوان فرزند و زنبی‌سند دم از حریم او مزن
چون بگفتی این سخن حُجَّت بیاریا به پیش تیغ تیزش جان سپار
"شاه گوید چونکه گفتی این مقالزود ثابت کن که من دارم عیال
مر مرا دختر اگر ثابت کنییافتی از تیغ تیزم ایمنی
ورنه بی‌شک من بِبُرّم حَلق توبرکشم از صوفی جان، دَلق تو
بنگر ای از جهل گفته ناحقیپر ز سرهای بریده خندقی
خندقی از قعر خندق تا گلوپر ز سرهای بریده از غُلو"
هان بگو از ماه، اندر میغ اوتا نگردی آشنا با تیغ او
ور بگویی بایدت اثبات اوخوشتر آن باشد که گردی مات او
آنکه ماتِ شاهِ ما شد، بُرد یافتوانکه دعوی‌کرد و خود بنمود، باخت
ملک و دختر بایدت خود مات کنورنه زودش دختری اثبات کن
گر بسر سودای چینت اندر استعشق دُخت شاهِ چینت بر سر است
نفی خود بنما، تو در اثبات اومات او شو، مات او شو، مات او
رسم چین ماتیست راه آن صفالیک از ابواب ارباب وفا
کیست ارباب وفا، انوار حقصاحبان تاج شاهی در سَبق
انبیا و اوصیای خاصشانرهنما بودند و ره در هر زمان
حالیا جز شخص مهدی نیست کسصاحبِ این افسر امروز اوست بس
او طریق و رهنمای آگه استهرکه جز این راه پوید گُمره است
چون کنون در پردۀ غیب اندر استنایب او رهنما و رهبر است
نایبش حالی فقیه متقی استعارف کامل نه صوفیّ شَقی است
من نمی‌گویم که هر صوفی شَقی استبلکه می‌گویم شَقی هر ناحقی است
کیست ناحق، آنکه در بند هواستتابع نفس است و غافل از خداست
هرکه ناحق شد فَهذا الحُکم فیهخواه صوفی خوانَش و خواهی فقیه
الغرض بی‌پیر سوی چین مروهم اسیر دام هر پیری مشو
"ای بسا ابلیس آدم رو که هستپس به هر دستی نشاید داد دست"
خواستم اینجا بیانِ رَه کنمسالکان را از طریق آگه کنم
شَمّه‌ای گویم ز رسم شاه چینهم دهم شرح سلوک راه چین
گویم آداب و رسوم اهل چینفاش سازم راز های کفر و دین
ناگهم آمد ز شاه چین پیامکه عَنان را بازگردان زین مَقام
زین سخن یک چند گاهی شو خموشسِّر راه چین ما را سَر بپوش
از فروغ راه چین گویی اصولکَلِّم الناس علی قدر العقول
این فروغ راه، میدانی که چیست؟پردۀ پندار بر راز خَفی است
زین پس از ماچین بگو وز چین مگوبیش ازین از حال آن مسکین‌مگو
چیست این ما، پرده اسرار کارهم نماید نفی غیر کردگار
عامه پندارند ماچین مسکنی استعارفان دانند غیر نفی، نیست
ما، اگرچه نفی آن مطلق کندلیک چین اثبات ذاتِ حق کند
آنکه داند غیرِ چینِ پاک نیستگر سوی ماچین خرامد باک نیست
لا الهَ کُفر و اِلاّ دین بودلا چه باشد، ما و اِلاّ چین بود
گر برای دین، به کفر لا رویدر حصارِ چینِ اِلاّ در شوی
هم در آن ماچین نبینی جز یکیجمع را در فرق یابی بیشکی
چون پیام شاه چینم در رسیدهم قلم بشکست و هم کاغذ درید
لاجرم دم درکشیدم زین بیانفسخ عزم و نقض همّم گشت از آن
قد عَرفت اللّه که اویم بست دمفسخ عزم من نمود و نقض هم
فسخ عزمم از پیام شاه شدنقض هَمّ من از آن درگاه شد
گرچه ما را عزمی اندر کار نیستهَمّ ما جز مدعای یار نیست
عارفان را عزمی و هَمّی کجاستعزم و هَمّ عارفان یکجا خداست
لیک آن هَمّ، پرده عارف بودوز درون پرده خود واقف بود
جلوه معنیّ ما در عرش بودپَرتوَش بر شمس، جلوه بخش بود
چون تو را اندر حجاب جسم دیداز مقام خویش در کُنجی خزید
زین تعلّقها ببرج شمس شدای عجب معراج ما برعکس شد
پرده‌های جسم شد سرپوش جاندر مکانش داد جای از لامکان
آری امکان را، مکانی در خور استمُلک عِندیَّت مقامی دیگر است
مَقعد صدق است و جان را پرده درتا رود عِندَ ملیکٍ مقتدر
چونکه بود این مُلک در سِتر و حجیبگفت پیغمبر که المُؤمن غریب
تو غریبی، لیک از این مسکن غریببا حجاب صورت و جسمی قریب
چون ز اوج عرش افتاد او بزیرشد ببرج شمسِ ظاهر جای گیر
چیست شمس، این جلوه‌های ظاهرهکش توان، ادراک کرد این باصره
هم نشاید خیرۀ آن نور شدخیرۀ آن هم، ضَریر و کور شد
خیرگی بگذار و راه عجز پویهم نشان باطن از ظاهر بجوی
در خبر آمد که نور آفتابمی‌کند از نور یزدان اکتساب
قسمتی از صد هزار است و فزونگرچه نبود نور حق را چند و چون
ذره‌ای بر وی ز نور حق بتافتاین بها و جلوه را زان نور یافت
شمس ظاهر را نکو گر بنگریزان بسوی شمس باطن پی بری
شمس ظاهر کاین خورِافلاکی استتربیت بخشِ جهان خاکی ‌است
حَنظل و عَرمود را ازاو نماستلیک بنگر این کجا و آن کجاست
چون به گلشن تافت عطر افزایدشمَزبله زان جلوه زشتی آیدش
باطن هرچیز را ظاهر کندهرچه باشد خواه خوب و خواه بد
همچو بارانی که بارد در چمنلاله‌ها روید از آن و یاسمن
لیک چون بارد میان شوره زارناورد بارانِ رحمت هیچ بار
این بود از اختلافات محلنیست باران را قصوری در عمل
فیض این خورشید نیز اندر خور استدر افاضه نی بخیل و قاصر است
گر چنین رسم خورِ گردون بودشمس باطن را هم این قانون بود
چونکه در ظاهر نشان باطن استداند این معنی هر آنکو موقن است
چون به استعداد، فیض این خور دهدشمس باطن نیز اندر خور دهد
تو محل فیض را کن مستعدتا نماید جلوۀ خود را بجد
تا توانی در صفای دل بکوشتا بیاید بحر بخشایش بجوش
"آب کم جو تشنگی آور بدستتابجوشد آبت از بالا و پست"
همّتی از نور این خور می‌طلباز زبان حال، نی از گفت لب